تبليغاتX
حرفی از آن هزاران
قلم گوياترين ابزاري است كه از جانب انسان سخن مي‌گويد

سنگ قبرها را كه مي‌خواني، يك در ميان، علت مرگ، تصادف است !

راستي ما مردم با خود چه مي‌كنيم؟

جاده‌هاي ما يا به بيمارستان منتهي مي‌شود يا قبرستان يا دادگاه!

سفرها لذت‌بخش و همراه با آرامش نيست!

خودخواهي و سهل‌انگاري و بي‌انضباطي در پشت فرمان خودرو بيداد مي‌كند!

قانون و تابلو و چراغ، احترام و فلسفه‌ي خود را از دست داده!

كم‌تر خانواده‌اي است كه يكي از اعضاي اصلي يا نزديكانش قرباني حوادث رانندگي نشده باشند!

چه سرمايه‌هاي مادي و معنوي و انساني كه هر روز و هر ساعت، خاموش و بي‌صدا، بر باد نمي‌رود!

افتخار ما اين است كه آمار تلفات جاده‌اي‌مان در دنيا حرف اول را مي‌زند!

فرهنگ رانندگي در جامعه‌ي ما در رديف ضعيف‌ترين و منحط‌ترين بخش‌هاي فرهنگي ماست. كسي رانندگي را جدي نمي‌گيرد. رانندگي گاهي وسيله‌اي است براي تفريح و وقت‌كشي و سرگرمي و گاهي اسباب كسب معاش و گاهي ابزاري براي نمايش داشته‌ها و كور كردن چشم رقيب و حسود و گاه وسيله‌ي ارضاي خودخواهي و لج‌بازي و غرور و امثال اين‌ها و هرچه هست، رانندگي نيست!

صدها فيلم و هزاران كتاب و ده‌هاهزار داستان از آن‌چه بر قربانيان جاده‌هاي مرگ‌بار ما رفته مي‌توان عرضه كرد!

از نگاه من، مقصر اصلي اين وضعيت، عامل انساني است و عامل انساني يا راننده است يا تعميركار يا قطعه‌ساز يا خودروساز يا راه‌ساز يا مدير يا پليس و يا مجموعه‌اي از همه‌ي اين‌ها! و چاره‌ي اصلي اين وضعيت ناخوشايند نيز آموزش است و فرهنگ‌سازي!

هر سال مهرماه كه از راه مي‌رسد خاطره‌ي اندوه‌بار از دست دادن روح‌الله، پسرعمويم، در حادثه‌ي رانندگي تازه مي‌شود. جوان دانشجوي بااستعداد و بااخلاقي كه اميدها به آينده‌ي روشنش بسته بوديم.

روح‌الله را كه از دست داديم آرزو كرديم كسي عزيزش را در حادثه‌ي رانندگي از دست ندهد اما گويي داستان غم‌انگيز و كشنده‌ي قربانيان اين جاده‌هاي مرگ‌بار و افسوس بي‌حاصل ما پايان ندارد.

آن‌چه بر ما مي‌رود فاجعه‌اي انساني است كه هر يك، بيش يا كم، در آن سهمي داريم و براي پايان دادن يا دست‌كم كاهش ابعاد اسف‌بار آن وظيفه‌اي انساني و ملي و عقلي و شرعي.

شايد اگر هر يك از ما به‌سهم خود تلاش كند روزانه دست‌كم يك خطا و تخلف خود يا ديگري را كاهش دهد، حركتي جمعي و رو به پيش براي مهار اين فاجعه‌ي بزرگ شكل بگيرد و به بار نشيند.

نكند زماني چشم باز كنيم و به فكر بيفتيم كه خيلي دير شده باشد!


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:46  توسط کورش هادیان | 

ذهن و انديشه را نمي‌توان و نبايد محدود كرد اما زبان و قلم را مي‌توان و بايد مقيد ساخت. براي همين گفته‌اند آزادي در انديشه ، منطق در گفتگو.

آن‌چه در نخستين مرحله به ذهن خطور مي‌كند اغلب خام است و ناسنجيده، محك‌نخورده و پالايش نشده! و براي آن‌كه بر زبان يا قلم جاري شود حتماً بايد از معبري به نام خرد و منطق بگذرد تا شايسته‌ي عرضه به مخاطب شود.

منطق قوي‌تر، واژگان پخته‌تري عرضه مي‌كند و شخصيت والاتر، سخن عالي‌تر، اما لزوماً جايگاه بالاتر شخص به اين معنا نيست كه آن‌چه از ذهن و قلم او صادر مي‌شود حتماً انديشه‌اي گران‌سنگ و سازنده است.

گاه از جايگاهي كه به‌ظاهر بالاست، سخني شنيده مي‌شود كه هر ناظر منصف و مخاطب منطقي را به حيرت و افسوس وامي‌دارد. اگرچه اين روزها تعداد چنين جايگاه‌ها و سخنان و افسوس‌هايي چندان كم نيست اما آن‌جا كه پاي تحريف تاريخ و دگرگون نشان دادن واقعيت‌هاي مسلّمي در ميان است كه بسياري از ما به چشم خويش ديده و با همه‌ي وجود لمس كرده‌ايم، نمي‌توان ديده فروبست و خاموشي گزيد.

اين‌كه روحيات فداكارانه‌ي دلاوراني كه براي پاسداري از مرزهاي سياسي و اعتقادي كشور و باور خويش پاي در ميدان گذاشتند و از جان خود گذشتند، چه نسبت و ارتباطي با فيلم‌هاي وسترن امريكايي دارد، حكايت آسمان و ريسمان است و فرضيه‌اي نامعقول كه بسيار بعيد مي‌دانم مدعي نيز بتواند آن را اثبات كند.

بزرگان گفته‌اند در ناداني گوينده همين بس كه كه هر آن‌چه را به ذهنش خطور مي‌كند بر زبان راند و در سادگي شنونده همين كافي كه هر چه را بشنود راست پندارد و بپذيرد.

عاجزانه از خدا مي‌خواهيم كه دشمنان داناي ما را آن‌چنان فراوان گرداند تا شب از روز نشناسيم و بي‌وقفه و پي‌درپي گام به پيش برداريم و دوستان نادان ما را آن‌چنان اندك گرداند كه ناچار نباشيم هر بار از راه اصلي گامي به كناره نهيم و در پي يافتن پاسخي براي ذهن‌هاي آشفته و زبان‌هاي بي‌قيد و قلم‌هاي طغيان‌گر از حركت رو به پيش خويش بازمانيم.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 13:40  توسط کورش هادیان | 

نمي‌دانم چرا بي‌اختيار ياد آن مهرماه سراسر آتش و اندوه افتادم كه روز اولي كه به مدرسه رفتم هم‌كلاسي‌ام به‌جاي كتاب و دفتر و خودكار، قطعه‌اي از بمبي را همراه آورده بود كه هواپيماهاي عراقي با آن فرودگان اهواز را هدف گرفته بودند و سال تحصيلي 60 – 59 براي ما اين‌گونه آغاز شد و آن روز اولين و آخرين روز درس ما در آن مدرسه بود.

نمي‌دانم چرا بي‌اختيار ياد مرداني افتادم كه در آن مهر خونين با دست خالي از سلاح و قلبي پر از ايمان به پيشواز پنجمين ارتش قدرت‌مند دنيا رفتند و غيرت و مردانگي‌شان اجازه نداد تا بهان‌اي بتراشند و توجيهي بياورند و عافيتي بجويند.

نمي‌دانم چرا بي‌اختيار ياد نامرداني افتادم كه آن روزها با آن‌كه مي‌توانستند اما گام پس گذاشتند و هزارويك توجيه و بهانه جستند و به كنج عافيت خزيدند و اي‌كاش به همين بسنده مي‌كردند و امروز طلب‌كار نمي‌شدند و مردان حقيقي را كه از بد حادثه پس از جنگ زنده مانده‌اند به باد تهمت و افترا نمي‌گرفتند و خود را صاحب انقلاب و جنگ و شهيدان و همه‌ي افتخارات ايران جا نمي‌زدند.

از ديدن اين همه دروغ و تظاهر و رياكاري و مردم‌فريبي و نامردي و بي‌تقوايي خسته شده‌ام.

«رها» به زيبايي و هنرمندي سلسله‌ي مباركي از زادروز بزرگاني را در ماه مهر برشمرده كه گويا برخي از آن‌ها براي دوران ما زاده نشده‌اند. آيه‌ي يأس نمي‌خوانم. روزگاري سيدجمال‌الدين اسدآبادي در خارج از ايران مجله‌اي را با هدف روشن‌گري جامعه‌ي بزرگ مسلمانان منتشر مي‌كرد، دانشمندي اروپايي نسخه‌اي از آن را ديده بود كه پشت جلدش چهار حديث از پيامبر اكرم(ص) در وصف ارزش علم و دانش آمده بود، با تعجب فراوان مي‌گويد سيد! يكي از اين احاديث اگر از آن ما بود تمام مردم مغرب‌زمين را براي جستجوي بي‌وقفه‌ي دانش كفايت مي‌كرد! شما اين احاديث را داريد و اين‌قدر بي‌سواد داريد!

سرمايه‌هاي مادي و معنوي ما در دنيا بي‌نظير است درست مانند قدرنشناسي و بي‌مسئوليتي‌مان!

نمي‌دانم در پاسخ پرسش‌هاي بي‌پايان نوجوانان و جوانان اين سرزمين چه مي‌توان و بايد گفت كه توجيه و مغالطه نباشد و پاسخي باشد كه اگر اقناع نمي‌كند دست‌كم بر ابهام و بدبيني نيفزايد. دوست عزيزي فروتنانه چندين پرسش را از آن‌چه در ذهن داشته برايم نوشته بود كه پاسخ دهم. غافل از آن‌كه ده‌ها برابر آن‌چه او نوشته من پرسش بي‌پاسخ دارم.

گمان مي‌كنم ذهني كه پرسش‌گر است، جستجوگر نيز خواهد بود و حتي اگر به‌ظاهر پاسخي آن‌گونه كه انتظار دارد،نيابد،اما فرجامي نيكو خواهد يافت. محفوظات و انبوه انباشته‌هاي ذهني نه ارزشي به‌شمار مي‌رود و نه شخص را در زمره‌ي دانشمندان و انديشمندان قرار مي‌دهد. امروز ارزش ذهن به اندازه‌ي پرسش‌هاي است كه دارد و راهي منطقي كه براي يافتن پاسخ در پيش مي‌گيرد.

كافي است يكديگر را متهم نكنيم، هر يك از ما به‌سهم خويش حرفي براي گفتن و قلمي براي نوشتن دارد،

كافي است به هم اعتماد كنيم و خود را از شنيدن سخن يكديگر و انديشيدن درباره‌ي آن محروم نكنيم. اين‌گونه گسست بين‌نسلي به گفتگويي بين‌نسلي از نوع سازنده و مؤثر مبدل خواهد شد.

كافي است جوان امروز گوشه‌اي از داستان ديروز را با علاقه و حوصله بخواند و جوان ديروز بخشي از سخنان جوان امروز را با دقت و حسن‌نظر بشنود.

اين‌گونه، مي‌توان چشم به فردايي دوخت كه شايسته‌ي جوان فرداي اين سرزمين باشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 10:36  توسط کورش هادیان | 

از ما گذشته است كه بخواهيم براي خودمان حرص بخوريم و جوش بزنيم،‌ قديمي‌ها خوب گفته‌اند، آردمان را بيخته و الك‌مان را آويخته‌ايم!

اگر حرفي مي‌زنيم و چيزي مي‌نويسيم و انتقادي مي‌كنيم و نگرانيم، براي نسل آينده‌اي است كه بايد بيايد و سرنوشت اين كشور را در دست بگيرد!

آن روز هم كه در ايام نوجواني و جواني از خواب و خوراك و آسايش و تفريح و سلامت و خيلي چيزها گذشتيم و ناراحتي پدر و مادر و نگراني قوم و خويش را به جان خريديم و رفتيم و در برابر دشمني كه آمده بود تا همه چيز ما را بگيرد و نابود كند، ايستاديم، همين دغدغه را داشتيم.

آن روز در جستجوي منافع مادي و موقعيت دنيايي نبوديم و امروز نيز سال‌هاست كه با درد و رنجي كه يادگار آن دوران است، مي‌سوزيم و مي‌سازيم.

آن روز دشمن، رودررو مي‌جنگيد، امروز به هزارويك لباس درآمده و جنگ دشوارتر شده و ترس من بيش از همه از دشمنان دوست‌نمايي است كه از سر ناداني يا زيركي خباثت‌آميز از پشت خنجر مي‌زنند و با پنبه سر مي‌برند!

نگران آنيم كه ميان ذهن و انديشه‌ي جوان و نوجوان ما با گذشته‌ي دور و نزديك اين سرزمين، خط حائلي از فريب و دروغ بكشند و حقايق را آن‌گونه كه نبوده به او نشان دهند و اگر چنين شود، بزرگ‌ترين خسارتي است كه دامن‌گير اين كشور و انقلاب و نظام و ميراث گذشته‌ي ما شده است.

اگر مانند بسياري ديگر، عافيت را ترجيح مي‌داديم و در گوشه‌اي از اين ديار در پي درهم و دينار و جاه و مقام مي‌رفتيم، شايد راحت‌تر بوديم و كسي نيز نمي‌توانست ما را سرزنش كند اما شايد هيچ‌گاه نمي‌توانستيم نداي ملامت‌گر وجدان بيدار خود را خاموش كنيم كه چرا نگفتي و ننوشتي و فرياد برنياوردي و در انديشه‌ي فرداي فرزندان اين آب و خاك نبودي و راحت خويش بر مصلحت قوم برتري دادي؟

آن‌كه سخن از درد مي‌گويد نگران چركين شدن زخمي است كه بر پيكر جامعه نشسته و اگر درمان نشود روزي همه را به ورطه‌ي نابودي خواهد كشاند و چنين كسي سزاوار سرزنش و سركوب و سنگ نيست، حتي اگر در تشخيص خود به خطا رفته باشد! املاي نانوشته، يك‌سره درست است و راست!

چنين كسي از راحت و منفعت خود گذشته تا مصلحت جامعه قرباني نشود و از ديروز و امروز خود ذخيره‌اي معنوي اندوخته و بر آن تكيه كرده و اميدوارانه ديده به چشم‌اندازي روشن در افق دوخته است،

افقي كه مي‌تواند هم‌چون جان و دل همه‌ي نوجوانان و جوانان اين سرزمين، روشن و پاك، ترسيم شود و نويدبخش آينده‌اي زيباتر از ديروز باشد!

آينده‌ي جوانان و نوجوانان اين سرزمين!

پي‌نوشت

اين چند سطر هم مخاطب عام دارد و هم مخاطب خاص، همه‌ي جوانان و نوجواناني كه اين مطلب را مي‌خوانند و به‌ويژه دوست نوجواني كه يادداشت زيبايي براي من گذاشته و مرا شرمنده‌ي خود كرده مخاطب اين نوشته‌اند.

و چه نيكوست كه در اين مسير، همراه باشيم و نه لزوماً هم‌فكر! همراهي، از دشواري و وحشت راه مي‌كاهد و انديشه را ژرفا مي‌بخشد و بر اميدواري مي‌افزايد.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 15:46  توسط کورش هادیان | 

آن‌ها كه براي نمونه نام برده‌اي و البته مشتي است نمونه‌ي خروار، با دعاي من و تو و از من و تو بهتران سايه‌شان برطرف نمي‌شود و دست از سر ما برنمي‌دارند. اين‌ها با دعا نيامده‌اند كه با دعا برودند. هر كدام از اين‌ها، خوب يا بدش را كار ندارم، پاسخي به شرايط و نيازهاي فردي و اجتماعي‌اند. بايد ببينيم اين نيازها چگونه شكل گرفته و گسترش يافته‌اند. دعا براي برطرف شدن اين ظواهر و معلول‌ها مشكلي را حل نمي‌كند، آن‌چه ما نياز داريم تلاش براي آسيب‌شناسي سياسي و اجتماعي و فرهنگي است تا از قِبَل آن به شناخت و شايد چاره‌اي برسيم.

مي‌خواهم حرف آخر را اول بزنم. پديده‌هايي كه از آن‌ها نام برده‌اي و بسياري ديگر كه نام نبرده‌اي، بر بستري از بي‌مسئوليتي فرهنگي و اجتماعي، عوام‌فريبي، بي‌هويتي، منفعت‌طلبي، انفعال و دل‌زدگي شكل مي‌گيرند و بسط مي‌يابند.

واقعيت جامعه و دنياي امروز به‌ويژه در عرصه‌ي فرهنگ و اجتماع حتي با گذشته‌ي نزديك هم متفاوت است. شايد گاهي در عرصه‌ي سياست و برخي رشته‌هاي علوم تجربي و فني خبرساز مي‌شويم اما بايد اعتراف كنيم كه در صحنه‌ي انديشه و فرهنگ سخت راكد شده‌ايم و منفعل، حتي براي حفظ و استفاده از ذخيره‌ها و سرمايه‌هاي‌مان هم توان و انگيزه‌ي چنداني نداريم. آن‌قدر دچار انفعال شده‌ايم كه يك روز مولانا را تصاحب مي‌كنند و روز ديگر ابن‌سينا و همين‌طور به ترتيب، گويي قرار است سرمايه‌هاي‌مان را به ثمن بخس بر باد دهيم و دل‌مان خوش باشد كه جومونگ و چه‌گوارا و هوگو چاوز و مايكل جكسون الگوهاي سياسي اجتماعي و فرهنگي ما شوند.

روزگاري شعر سعدي را بر سردر سازمان ملل مي‌نوشتند و آن ايران‌شناس سال‌خورده‌ي غربي افتخار مي‌كرد كه عمري را در راه شناختن و شناساندن فرهنگ و تاريخ بي‌نظير ايران گذرانده و امروز كساني كه معلوم نيست سهم‌شان در انديشه و فرهنگ و تمدن بشري چقدر است الگوي ما شده‌اند و صدافسوس كه اين ذلت را خود بر خويشتن هموار كرده‌ايم.

انفعال و خودباختگي شاخ و دم ندارد و با لفاظي و تأكيد بي‌پايه بر عزت و اقتدار، نمي‌توان آن را پوشاند. حتي در ساده‌ترين و ابتدايي‌ترين نمونه‌ها در پيام‌هاي بازرگاني هم مي‌توان روح انفعال را ديد. حتماً آن پيام بازرگاني تبليغ ماكاروني ايتاليايي را ديده‌ايد، يك ايتاليايي بافرهنگ و متمدن و منطقي و در برابرش چند ايراني هاج و واج و گيج و منگ كه در عين اين‌كه از ديدن يك خارجي و اروپايي ذوق‌زده و از خود بي‌خود شده‌اند، حتي توانايي برقراري يك ارتباط ساده‌ي كلامي را هم ندارند.

انسان‌هاي حقير و بي‌مايه و مقدار تكيه بر جاي بزرگان زده‌اند و لفاظي‌هاي بي‌محتوا و فريبنده را جايگزين سخن گفتن از روي انديشه و فهم كرده‌اند و بازي با كلمات و فضل‌فروشي و تخريب و عوام‌فريبي را جانشين قداست و اصالت و رسالت آسماني و انساني قلم.

حدومرز عرصه‌ي سياست و بازي‌ها و معاملات و روابط سياسي را نشناختيم، گمان كرديم اگر قرار است براي رويارويي با امريكا چند صباحي به روي ماركسيست‌هاي امريكاي لاتين لبخند بزنيم، حق داريم آن‌ها را تا خصوصي‌ترين محافل و مجامع داخلي هم راه بدهيم و از صداوسيما براي‌شان برنامه‌ و تبليغ زنده پخش كنيم و در دانشگاه تهران زير پاي‌‌شان فرش قرمز بگسترانيم و عكس و كتاب‌شان را زينت‌بخش كتابخانه‌هاي‌مان كنيم.

از خليج فارس و درياي خزر و جزاير سه‌گانه و امثال آن نمي‌گويم كه خود داستاني اندوه‌بار و قصه‌ي پرغصه‌ي ديگري است.

ابزار تبليغ و ترويج دين را نشناختيم، گمان كرديم اگر مردم دين‌دارند و معتقد، مي‌توانيم به‌هر وسيله و به‌هر روش از اين سرمايه استفاده كنيم و اصلاً به اين فكر نكنيم نسلي كه مي‌آيد ادبيات و روش و نگاه خاص خود را دارد، گمان كرديم مي‌توانيم باور به منجي و موعود را با نشان دادن يك سوار عرب در تلويزيون كه تنها در بياباني مي‌تازد و صورتش را هاله‌اي از نور پوشانده و خواندن اشعار و متن‌هاي صرفاً احساسي و بعضاً بي‌مايه و تهي از اصالت، به نسل جوان و تشنه و پاك معرفي كنيم و هيچ فكر نكرديم كه انديشه و باور مهدويت را تا چه سطح پايين آورده و تنزل داده‌ايم و گمان كرديم كه منجي موعود، تنها منتظر دعا و گريه‌ي ماست و كاري به گفتار و رفتار ما ندارد، هرچه باشيم و هرچه بگوييم و هرگونه رفتار كنيم! آن‌چه مهم است اين‌كه قطره اشكي بريزي و دعايي كني كه شايد اين جمعه بيايد شايد!

مگر انحراف و تهي شدن مباني ديني از اصالت خود چگونه بايد رخ بنمايد؟

و مگر مطهري آن انديشمند روشن‌بين چهل سال پيش از اين، از عمق جان و از سر درد، فرياد برنياورد كه انديشه‌ي مهدويت را اين‌گونه تنزل ندهيد و به ابتذال نكشيد!

و شايد نتوان ترديد كرد كه دل و جان حضرت ولي‌عصر(عج) از اين همه قشري‌نگري‌ و تنگ‌نظري‌ و كوته‌فكري‌ كه به نام دين عرضه مي‌شود، چه‌سان آزرده و رنجور است!

فرهنگ و انديشه‌ي جبهه و جنگ را نشناختيم و آن را نيز به پايين‌ترين سطوح ابتذال كشانديم و از آن وسيله‌اي براي فريب ساختيم و به نام آن و به كام خودمان و ديگران هرچه خواستيم گفتيم و كرديم و هيچ نينديشيديم كه گذشته و تاريخ هر ملت، زشت يا زيبا، سرمايه‌ و اندوخته‌اي است كه نسل‌اندرنسل بايد از آن بهره و عبرت گيرند.

ذخيره‌ي هشت ساله را دست‌مايه‌ي ساختن اخراجي‌ها كرديم و به يكي دو تا هم بسنده نكرديم، راست و دروغ را در هم آميختيم و به خورد خلق‌الله داديم تا بيايند و بنشينند و بر گذشته و امروز و فرداي خود و واقعيت‌هاي تلخ و عبرت‌آموز و لجن‌مال شدن حيثيت و شرافت فرزندان اين آب و خاك، قاه‌قاه بخندند و حضرات هم دل‌شان خوش باشد كه لبخندي بر لب مسلمانان نشانده‌اند و موجبات بركت رزق و روزي عده‌اي را فراهم آورده‌اند.

اخراجي‌ها يعني تحريف، يعني تحميق، يعني تخريب، يعني دروغ، يعني گيشه، يعني هزارويك حكايت بي‌ريشه!

جايي نوشته بودم: ما بي‌نظيريم در تحريف مفاهيم و بر باد دادن سرمايه‌ها!

به‌راستي چنين است، گمان نمي‌كنم هيچ ملتي اين‌چنين كه ما، غافل و بي‌مسئوليت، چوب حراج بر داروندارمان مي‌زنيم، با اندك داشته‌هاي خود نيز چنين كند.

خيلي دوست دارم بدانم در اين سال‌ها كدام اثر يا انديشه‌ي ماندگار را به جهان بشريت تقديم كرده‌ايم!

فرض كه تمام آن‌چه دنياي غرب و شرق در علوم انساني عرضه كرده فاسد است و منحط!

فرض كه انديشه‌هاي موجود را نفي و رد كرديم!

ما چه كرده‌ايم؟

كدام انديشه و اثر را در مقياس جهاني عرضه و اثبات كرده‌ايم؟

انديشه و اثر جهاني پيش‌كش! اين روزها برخي مرتب دم از مديريت جهان و عصر ظهور مي‌زنند و من مات و مبهوتم، كساني كه هنوز نمي‌دانند با هموطنان و هم‌فكران خود چگونه سخن بگويند و چگونه رفتار كنند، اين‌گونه به گزاف ادعا مي‌كنند!

روزگاري چند كتاب تاريخي بيشتر نخوانده بودم و در عين خوش‌باوري افسوس مي‌خوردم كه چرا و چگونه پاره‌هاي تن ايران بزرگ از آن جدا شدند. آرزو داشتم كردهاي عراق و تركيه و سوريه و ارمنستان و هرجاي ديگر دنيا كه اصالت و فرهنگ و آداب ايراني دارند، روزي به دامان سرزمين اصلي و مادري خويش، ايران، بازگردند و كرد شافعي در كنار ترك و فارس شيعه نماز بگزارد و نوروز را جشن بگيرد. صدافسوس امروز واقعيت‌هاي تلخ و شيرين جامعه و بي‌مسئوليتي‌ها و تنگ‌نظري‌ها و تعصب‌ها كار را به جايي رسانده كه نگه داشتن همين سنندج و مهاباد و ايلام را هم غنيمت بدانم. مگر همين سال گذشته نبود كه پس از سال‌ها بحث و درخواست و التماس و گفتگو، تنها پس از سفر رهبر انقلاب به سنندج و دستور ايشان، صداوسيما لطف كرد و منت گذاشت و اجازه داد اذان اهل‌سنت از سيماي محلي پخش شود تا مردم بتوانند نماز بخوانند و روزه بگيرند.

وقتي اشعار مولوي در امريكا پرفروش‌ترين كتاب سال مي‌شود، لابد بايد اين پيام را براي ما داشته باشد كه مولوي اين ظرفيت و ارزش را دارد كه در سطح ملي ترويج شود و زمان و امكاني درخور به آن اختصاص يابد و كوچك و بزرگ اين مردم با آن آشنا شوند و از نكته‌هاي ناب و نغز آن بهره‌ها گيرند. صدافسوس و زهي خيال خام! مولوي را از ما گرفتند و به نام خود نوشتند و آب هم از آب تكان نخورد! راستي مگر براي ما بود و نبودش هم فرقي مي‌كرد كه الآن افسوس نبودنش را بخوريم؟!

تاريخ اين سرزمين گوياي اين نكته‌‌ي ظريف است كه ايران بزرگ بيش و پيش از آن‌كه يك واحد سياسي يك‌پارچه باشد، يك مجموعه‌ي به‌هم پيوسته‌ي فرهنگي و اعتقادي بوده است و نقشي كه حافظ و سعدي و فردوسي و مولوي در ماندگاري اين سرزمين كهن‌سال ايفا كرده‌اند، بسيار بيش از امثال سلطان‌محمود و نادر و آقامحمدخان بوده است. واي بر ما اگر در اين روزگار كه هر متاعي براي عرضه بايد محتوايي و دست‌كم ظاهري از انديشه و فرهنگ داشته باشد، چنين ميراث گران‌سنگي را كه در حقيقت حلقه‌هاي پيوند بخش‌هاي پراكنده‌ي ايران بزرگ‌اند، به فراموشي و نابودي سپرده‌ايم و غافليم از اين‌كه در غياب اركان فرهنگ و هويت‌مان، سخت تهي‌دست خواهيم بود و حتي يكديگر را نيز نخواهيم شناخت. راستي شما چند نفر را مي‌شناسيد كه بدانند سنندج را با سين مي‌نويسند يا با صاد و بدانند كه زاهدان در كدام سوي اين ديار قرار دارد و بدانند عقدا غير از انار چه دارد؟ تاريخ نشان داده است كه هرگاه از اين ذخيره‌هاي ارزش‌مند دور افتاده‌ايم، به جان هم افتاده‌ايم و جسم و جان و روح و روان و آبروي يكديگر را به مسلخ خودخواهي‌ها و جاه‌طلبي‌ها و عوام‌فريبي‌ها برده‌ايم و دست آخر يكي پيدا شده كه به بهانه‌ي حفظ امنيت، پاي بر هويت و كرامت و شخصيت ما گذاشته و به نام لقمه‌اي نان و خانه‌اي امن، شمشير بر رخ خرد و انديشه كشيده و ما آن‌قدر دير دريافته‌ايم چه روي داده كه كار از كار گذشته و اشتباه چندباره‌ي ما خسارتي بي‌شمار بر جاي گذاشته و اين داستان تلخ و تكراري نسل‌اندرنسل اين مردم و اين سرزمين است.

چه بگويم و چه بنويسم كه سنگيني بار اين قلم نزديك است كه مرا خرد كند و در هم شكند!

بايد دعا كنيم و بخواهيم و تلاش كنيم تا روح رخوت و بي‌مسئوليتي و انفعال از بدنه‌ي جامعه رخت بربندد و اين ممكن نيست مگر با اراده‌اي معطوف به تلاش و تلاشي منتهي به شناخت و شناختي مبتني بر واقعيت و احساس مسئوليتي كه آن‌گونه كه خواب از چشمان شما ربوده است، به همه‌ي جامعه تسري يابد و همگان را به فكر وادارد و از خودخواهي و غفلت بازدارد.

و اين كاري است سترگ و راهي است دراز و وظيفه‌اي است دشوار و افقي است روشن اما دور

و بياباني است در پيش!

كه تنهايي و تقديم جان شيرين، كم‌ترين بهاي آن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1:51  توسط کورش هادیان | 

درگاه خداي مهربان تنها جايي است كه مي‌تواني اظهار بندگي كني بي‌آن‌كه نگران پايمال شدن عزت و كرامت خويش باشي.

و اظهار عجز كني بي‌آن‌كه نگران تحقير باشي.

و اظهار فقر كني بي‌آن‌كه نگران منت باشي.

و اظهار كوچكي كني بي‌آن‌كه نگران خواري باشي.

و اظهار پشيماني كني بي‌آن‌كه نگران سرزنش باشي.

و اظهار درخواست كني بي‌آن‌كه نگران بي‌اعتنايي باشي.

و اميدوار باشي كه مقام بندگي اين درگاه چنان عزت نفس و بزرگي و بزرگواري به تو ببخشد كه حسرت حتي يك خواهش حقير را نيز بر دل و ديده‌ي هر چه و هر كه غير اوست، بگذاري.

و چه لذت‌بخش است اين احساس كه انسان تمام افتادگي و تسليم خويش را يك‌جا تقديم يگانه هستي‌آفرين بي‌همتا كند و از هر وجود و موجود بي‌مقداري كه نشاني غير او بر خود دارد، تعلق خاطر بگسلد و در برابر هرچه غير خدا، سر، بلند و گردن، افراشته دارد.

اين درگاه هميشه‌ي روزگار به روي دل‌ها و ديدگان مشتاق گشوده است!

روزها و شب‌هاي قدر كه جاي خود دارد.

براي اين مردم و اين سرزمين دعا كنيم؛

در اين اوقات بي‌نظير!

در اين درگاه بي‌مثال!



+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 18:48  توسط کورش هادیان | 

يكي از خوانندگان گرامي وبلاگ به اختصار درخواست كرده بودند كه خاطراتي از شهيد اسماعيل هاديان بنويسم. راستش را بخواهيد مدت‌ها بود در نظر داشتم مطالب و خاطراتي را كه از دوستان و همراهان سال‌هاي جنگ دارم، در جايي و به‌گونه‌اي بنويسم كه در معرض نگاه علاقه‌مندان باشد. از طرفي گمان مي‌كنم از نظر شخصي حرف زيادي براي گفتن نداشته باشم، واقعيت نيز همين است.

امروز هم اگر تصميم گرفته‌ام بنويسم، دوست دارم بيشتر از كساني بنويسم كه خاطراتي از همراهي با آن‌ها در آن روزها و سال‌هاي به‌يادماندي و تكرارنشدني دارم و چيزهايي از رفتار و گفتارشان آموخته‌ام. پس از اين‌كه مطلب كوتاهي در سالگرد شهادت اسماعيل نوشتم و دوست عزيزي درخواست تفصيل كرده بودند، تصميمم براي راه‌اندازي وبلاگي ويژه‌ي مطالب مرتبط با جبهه و جنگ جدي‌تر شد و اكنون كه خواننده‌‌ي گرامي اين جملات را مي‌خواند، اين وبلاگ با عنوان «روزهاي ناب، يادهاي نيك» راه‌اندازي شده و در بخش پيوندهاي همين وبلاگ امكان دسترسي به آن وجود دارد.

اين نكته را يادآوري كنم كه آن‌چه درباره‌ي جبهه و جنگ خواهم نوشت، تنها خاطرات و ديدگاه‌هاي شخصي بنده خواهد بود و نه چيزي بيش از آن! نه تاريخ جنگ است و نه تحليل و توصيف آن، نه قابل تعميم است و نه سزاوار تقليل؛ اما قطعاً قابل نقد است و ديدگاه‌ها و نظرات خوانندگان عزيز در رفع كاستي‌ها و تكميل راستي‌هاي آن نقشي اساسي ايفا خواهد كرد.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:58  توسط کورش هادیان | 

چند سالي است در ماه رمضان نمايشگاهي به نام قرآن در تهران و مركز هر استان برپا مي‌شود. در اصفهان هم كه از ديرباز شهري مذهبي و فرهنگي بوده اين نمايشگاه برپاست.

ديشب بعد از افطار يكي دو ساعتي وقت گذاشتم و رفتم نمايشگاه، خيلي مختصر چند نكته را مي‌خواهم بگويم.

نخست، در مقايسه با سال‌هاي گذشته تغيير كمي و كيفي محسوس در نمايشگاه به چشم نمي‌خورد. يعني حركت رو به جلو نداشته است. اين را بر اساس آن‌چه خودم ديده‌ام مي‌گويم.

دوم، گمان مي‌كنم و اميدوارم در اين باره اشتباه كرده باشم كه گاهي رد پاي برخي خط و خطوط فكري و عقيدتي كه در جاي خود به‌شدت قابل نقد و تأمل‌اند، در مطالب نمايشگاه به چشم مي‌خورد.

سوم، اما نكته‌اي كه عنوان اين مطلب معطوف به آن است و از آن به‌عنوان يك فاجعه‌ي فرهنگي، سياسي و اجتماعي ياد مي‌كنم، اين است كه غرفه‌ي يكي از مؤسسات مذهبي، فرهنگي، انقلابي،‌ ولايي، ارزشي و ... كه به‌شدت مدعي ترويج اعتقادات اسلامي و شيعي آن هم از نوع خالص و بدون انحراف و شبهه‌ي آن است، تعداد قابل توجهي كتاب با موضوعات گوناگون براي فروش عرضه كرده بود. در ميان كتاب‌ها دو دسته توجه مرا به‌خود جلب كرد. دسته‌ي نخست كتاب‌هايي كه در نقد كه نه در تخريب چهره‌هاي انقلابي كشور از جمله هاشمي و خاتمي و موسوي و امثال آن بود و دسته‌ي دوم كتاب‌هايي كه به ترويج ماركسيسم از نوع امريكاي لاتيني و هوگوچاوزي آن اختصاص داشت.

با خوش‌بيني بنا را بر اين گذاشتم كه مسئولان غرفه حتماً توضيحات قانع‌كننده‌اي خواهند داد و احتمالاً اين كار در راستاي توصيه‌ي استاد مطهري كه گفته بود بايد انديشه‌ي ماركسيسم را طرح و نقد كنيم، انجام شده است. به‌همين خاطر از يكي از مسئولان غرفه كه جواني بود با ظاهري مذهبي و به اتفاق چند تن همكارش غرفه را اداره مي‌كرد، پرسيدم:

من قصد دارم درباره‌ي ماركسيسم اطلاعاتي به‌دست آورم آيا مطالعه‌ي اين كتاب به من كمكي خواهد كرد؟

پاسخ داد: من چيزي در اين باره نمي‌دانم.

گفتم: دوستان و همكاران‌تان چطور، آن‌ها هم نمي‌دانند؟

گفت: نه!

گفتم: حداقل ظاهر كتاب كه مشخص است به ماركسيسم مربوط است، هوگوچاوز را ديگر هر بچه‌اي در ايران مي‌شناسد با آن پيراهن قرمز معروف و هشت بار سفر به ايران در چهار سال!

دوست غرفه‌دار ما كه گويي از گفتگو با من خيلي خوشش نيامده بود سر خود را با كار ديگري گرم كرد و من هم نااميد از اين‌كه پاسخ قانع‌كننده‌اي دريافت كنم به اين فكر كردم كه گويا زيادي خوش‌بينم. در كتاب‌ها خوانده بودم كه استاد مطهري گفته بود از اسلام تنها با يك نيرو مي‌شود پاسداري كرد و آن علم است و آزادي دادن به فكر مخالف.

اين درد را به كجا ببريم كه جوان نمازخوان و مذهبي و حزب‌اللهي ما در نمايشگاهي كه به نام قرآن برپا شده و با پول مسلمانان اداره مي‌شود خواسته يا ناخواسته مبلغ ماركسيسم شده آن هم از نوع هوگوچاوزي يعني ماركسيسم سياسي نفتي ديكتاتوري، كاش لااقل كتاب‌هاي ماركس و انگلس و لنين و احسان طبري و تقي اراني و امثال آن را عرضه مي‌كردند كه دست‌كم انديشه و استدلالي در آن‌ها بود.

اين درد را به كجا ببريم كه پيش‌كسوتان انقلاب و فرزندان اين آب و خاك به عناوين و اتهامات بي‌پايه يكي پس از ديگري از صحنه كنار گذاشته مي‌شوند و جوان حزب‌اللهي ما بدون انديشه و تفكر و مطالعه و ارزيابي با چشم و گوش بسته از يك سو به تخريب چهره‌ها و پايه‌هاي انقلاب و كشور مي‌پردازد و از ديگر سو و از سر ناداني به تبليغ چهره‌هايي مي‌پردازد كه هيچ سنخيتي با آرمان‌ها و تصوراتي ذهني او ندارد.

اين درد را به كجا ببريم كه ظاهر و تظاهري به‌شدت مذهبي داريم و درون‌مايه و محتوايي به‌دور از مفاهيم واقعي ديني، ارزش و جايگاه انديشه و عقل را در سخنان بزرگان خوانده بوديم و حتي اين تعبير كه خدايا به هر كه عقل ندادي چه دادي؟ اما امروز گويا هرچه مي‌گذرد از ساحت انديشه و تعقل فاصله مي‌گيريم و اين‌كه به كجا مي‌رويم مهم نيست چرا كه هر جايي دور از حوزه‌ي عقل و تفكر ناكجاآبادي بيش نيست، نامش هرچه مي‌خواهد باشد.

خلاصه كنم: به نام خدا و قرآن تيشه به ريشه‌ي انقلاب و كشور مي‌زنيم و ديكتاتورهاي ماركسيست را تبليغ مي‌كنيم، اگر اين فاجعه نيست، شما بگوييد چيست؟


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 6:10  توسط کورش هادیان | 

دوست عزيزي نظر و ديدگاه خود را درباره‌ي مطالب بنده در بخش نظرات نوشته و درخواست كرده بودند كه به آن‌ها پاسخ بدهم. بنده به نظرم رسيد كه از آن‌جا كه مطالب مطرح شده جنبه‌ي شخصي و خصوصي ندارد و قطعاً مخاطبان ديگري نيز دارد، پاسخ آن را به‌صورت آشكار در وبلاگ بنويسم و از اين رو در ادامه به اجمال و اختصار به چند نكته اشاره مي‌كنم.

نخست، براي من بيش و پيش از آن‌كه موضوع مهم باشد، منطق اهميت دارد. مهم نيست شخص طرفدار چه شخص يا گروه يا عقيده‌اي است. مهم آن است كه منطق و استدلال او چيست. منطق بحث مهم‌تر از موضوع بحث است. شما بيش و پيش از آن‌كه به اثبات فرضيه‌ي خود بپردازيد ديگران را نفي كرده‌ايد و اين يعني غلبه‌ي نگاه سلبي بر ديدگاه ايجابي و چنين منطقي براي بحث به‌ويژه يك بحث دوجانبه‌ي مكتوب غيرحضوري قابل پذيرش نيست.

دوم، از شما كه به گفته‌ي خودتان از نوجوانان برومند اين كشور هستيد انتظار مي‌رود پيش از قضاوت و موضع‌گيري، بيشتر مطالعه و تحقيق كنيد. مسائل و موضوعاتي كه اين روزها با آن سروكار داريم و در آينده بيشتر خواهيم داشت، بسيار پيچيده‌تر از آني هستند كه شما در نوشته‌تان ترسيم و توصيف كرده‌ايد. شناخت، پس از منطق، شرط دوم بحث منصفانه است.

سوم، متأسفانه يا خوشبختانه دوراني كه در آن به‌سر مي‌بريم عصر انفجار اطلاعات و فوران اخبار است. يكي از تبعات اين ويژگي، تشديد و تسريع گسست بين نسلي است. امروز در مقايسه با گذشته نسل جديد با سرعت بيشتري از نسل پيش از خود فاصله مي‌گيرد و شكاف بين نسلي ژرفاي فزون‌تري مي‌يابد. اين امر لزوم دقت و سرعت نسل جوان در مطالعه و مرور گذشته‌ي نزديك را به‌گونه‌اي دوچندان اثبات مي‌كند.

چهارم، بحث بر سر اين نيست كه اين نامزد خوب است يا آن شخص بد يا در ميان طرفداران هر كدام چه كساني را مي‌توان يافت يا نيافت، بحث بر سر مديريت كلان كشور است و اين كه با اين وضعيت، چه آينده‌اي پيش روي من و شماست. اين مسئله قطعاً براي شما كه نوجوان و بيش از امثال من در انديشه‌ي آينده‌ايد، بايد اهميت بيشتري داشته باشد. آينده با شعار و وعده و توهم و خيال ساخته نمي‌شود. آينده را نمي‌توان با تخريب گذشته ساخت. گذشته‌ي ما، خوب يا بد، پايه‌اي است كه امروزمان بر آن بنا شده و تركيب اين دو و خواست و اراده و تلاش ما آينده را مي‌سازد. مطمئن باشيد آن‌كه درباره‌ي گذشته دروغ بگويد درباره‌ي آينده نيز راست نخواهد گفت.

پنجم، اين روزها منابع دريافت اخبار و اطلاعات محدود نيست، به همين خاطر پذيرفته نيست كه تحليل‌ها يك‌سويه و قالبي باشد. فرض كنيد آن‌چه من مي‌نويسم نادرست باشد. به من و امثال من كاري نداشته باشيد. اخبار و اطلاعات را از منابع دست اول بگيريد و مقايسه كنيد. تلاش كنيد اطلاعات واقعي را از اتهام و جعل و جنگ رواني تشخيص دهيد و تفكيك كنيد. مشكل من و شما و ديگران و اين كشور با برچسب زدن به اين و آن حل نمي‌شود.

ششم، گمان مي‌كنم بسيج بيش و پيش از آن‌كه يك اداره و سازمان باشد، بايد يك فرهنگ و الگوي رفتاري و اخلاقي باشد، يك انديشه و اخلاق مجسم، و اين آرماني است كه به نظر مي‌رسد اين روزها حركت به سوي  آن چندان شتابنده نيست.

هفتم، كسي اگر زمان جنگ به جبهه رفته و زحمتي كشيده يا تركشي خورده از نظر من وظيفه‌ي ديني و ملي‌اش را انجام داده و از اين بابت نه مي‌تواند طلب‌كار باشد و نه ادعا و انتظار تقديس داشته باشد. بحثي اگر هست بر سر اين است كه كسي ادعاي بيجا نكند و از كيسه‌ي جنگ و شهيد و جانباز براي خودخواهي و باندبازي خود خرج نكند و عوام‌فريبانه خود را قديس و ناجي معرفي نكند و از احساسات و باورهاي جامعه سوءاستفاده نكند. امروز هم وظيفه داريم با توجه به نيازها و ضرورت‌هاي زمان براي پيشرفت كشور تلاش كنيم و اين با تنگ‌نظري و برچسب‌زني و هر روز يكي را كنار زدن و دايره را تنگ كردن محقق نمي‌شود. اين كشور از آن همه است چه بسيجي چه غيربسيجي، چه شهري چه روستايي و چه شيعه و چه سني و هر ديدگاهي كه بخواهد يكي را به بهانه‌اي حذف كند و ديگري را به بهانه‌اي ديگر محدود، قطعاً به آينده‌ي كشور خدمتي نكرده است.

هشتم، قطعاً من و شما و خيلي كساني كه احياناً اين مطالب را مي‌خوانند دل در گرو آينده‌ي اين ملت و اين سرزمين دارند. بنابراين موقعيت مناسبي است تا باب يك گفتگوي دو يا چندجانبه باز شود و هر كس با رعايت اصل «آزادي در انديشه و منطق در گفتگو» در اين مباحثه‌ي جمعي شركت كند و به بيان دغدغه‌هايش بپردازد. البته از اين راه شايد نتوانيم به نتيجه و راه‌كار مشترك و مشخصي برسيم اما دست‌كم تمرين مي‌كنيم و ياد مي‌گيريم كه چگونه با هم سخن بگوييم و نظرمان را بگوييم و نظر ديگران را بشنويم و اين دستاورد كوچكي نيست.

نهم و سخن آخر اين‌كه از اين‌كه وقت گذاشتيد و خوانديد و نوشتيد و مرا به نوشتن واداشتيد، از شما بسيار سپاس‌گزارم.

چشم به‌راه حضور دوباره‌ي شما مي‌مانم.

ضمناً اگر خودتان تمايل داشتيد مطالب شما را به‌صورت كامل در وبلاگ منتشر خواهم كرد تا احساس نكنيد حقي از شما ضايع شده است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 1:54  توسط کورش هادیان | 

در اين روزهاي فتنه و فريب خيلي‌ها را سردار مي‌خوانند و خيلي‌ها خود را سردار مي‌نامند!

براي نسلي كه روزگار سرداران حقيقي را نديده تشخيص سرداران واقعي از كساني كه به‌ناحق اين لقب بر خود نهاده‌اند، آسان نيست.

من از سرداري سخن مي‌گويم كه نخستين بار اعلاميه و عكس حضرت امام را در روزهايي كه بردن نام خميني مي‌توانست به بهاي جان شيرين تمام شود، نزد او يافتم.

و نخستين بار صداي گرم و شورآفرين دكتر شريعتي را در زماني كه شريعتي معلم انقلاب خوانده مي‌شد، روي نوار كاست نزد او شنيدم.

من از سرداري سخن مي‌گويم كه در نخستين روزهاي هجوم بعث متجاوز براي دفاع از ميهن و انقلاب سلاح برگرفت و از آن زمان تاكنون در عرصه‌هاي خطير حادثه و حماسه استوار و پايدار مانده بي‌آن‌كه سلاح، راهزن انديشه و تفكر و آزادگي او شود.

من از سرداري سخن مي‌گويم كه نخستين بار نام بسيج را از او شنيدم و مفهوم حقيقي بسيج و بسيجي را از او آموختم و دريافتم كه بسيج يعني آن‌كه به عشق كشور و ملت و انقلاب و اسلام گام برمي‌دارد و در راهي كه مي‌رود بر فهم و انديشه و بصيرت و تقواي خويش تكيه دارد.

من از سرداري سخن مي‌گويم كه در راه روشني كه برگزيده از بذل مال و جان و آبروي خويش دريغ نداشت، چه آن روز كه دشمن آشكار، رودررو مي‌جنگيد و چه امروز كه دوست نادان، به نامردي از پشت خنجر مي‌زند.

نامي از او نمي‌برم تا شائبه‌اي در ميان نباشد.

خواستم به نسل امروز و فردا بگويم ميان نسخه‌ي اصل و بدل تفاوت بسيار است.

اين سردار و سرداراني مانند او را من مي‌شناسم!

تو مي‌شناسي!

همه‌ي مردم و تمام وجدان‌هاي بيدار و هر آن‌كه بهره‌اي از مردانگي و خرد و انصاف و عشق به ملت خويش برده و همه‌ي آنان كه در بهشت‌زهرا آرميده‌اند و نام شهيد براي هميشه‌ي ابديت بر سينه‌ي آنان حك شده مي‌شناسند.

سرداران را تنها با لباس و نشان و ابهت ظاهري نمي‌توان شناخت!

اين روزها من سرداران زيادي نمي‌شناسم!

اما!

سردار! تو را مي‌شناسم، سال‌هاست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 5:46  توسط کورش هادیان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من و سينه و بي‌نهايت درد !
من و قلم و بيكران واژه !
يا پايمال انبوه درد خواهم شد !
يا از واژه ها،
افقي خواهم ساخت، روشن،
فراروي فردا !

كورش هاديان،
دانشجوي دكتراي تاريخ ايران

پیوندهای روزانه
سنندج، اين روزها حال خوشي ندارد!
تا دير نشده چاره‌اي بينديشيد!
فقط بغض! فقط اشك! فقط شرم!
هر وقت دل‌تنگ مي‌شوم قرآن مي‌خوانم
تازه‌ترين تحليل و مواضع ميرحسين موسوي
ناگفته‌هاي فرزند ايران و كردستان
باز هم درباره‌ي حجتيه
روايت فاتح از اشك موسوي براي رهبري
دلم دريا مي‌خواهد
حرف‌هاي پر از ستاره و نور
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
بزرگ‌مرد تاريخ
يادداشت‌هاي دوران سكوت
رها
گيله لوي
جنگل(باران)
پرسه در بزرگ‌راه
يك راه، بي‌نهايت همراه!
روزهاي ناب، يادهاي نيك(وبلاگ دوم)
سمران، تاريخ و فرهنگ كردستان(وبلاگ سوم)
روزگار ماندگار(وبلاگ چهارم)
آب‌نما
موج سبز
از رنجي كه مي‌بريم
نامه‌ي رنج و اميد(حجت نظري)
مقالات تاريخي، دكتر اكثيري
حرف‌هاي بهاري سمانه
نقاشي‌هاي قشنگ علي‌رضا
واژه‌هاي كهن، افق‌هاي نو
او مثل هيچ‌كس نيست
از لطافت غزل و ژرفای تاريخ
زیباترین سخن از کیست؟
جوان آينده‌ساز
آيينه‌ي انديشه
شبم پر هول فردا
تخته‌گاز
سال‌هاي تاكنون(عبدالجبار كاكايي)
فعلاً اين‌جا هستم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM