تبليغاتX
حرفی از آن هزاران
قلم گوياترين ابزاري است كه از جانب انسان سخن مي‌گويد

امام آمد و به ما آموخت تا بار سنگين و ديرين تحقير و ستم را از دوش‌هاي خسته‌ي خويش برداريم!

امام آمد و فرياد حق‌طلبي و آزادي‌خواهي در اين سرزمين طنين افكند!

امام آمد و آموختيم كه حاكم، بايد خادمي فروتن باشد و پاسخ‌گويي صادق!

امام آمد و نه ادعايي داشت و نه منّتي، صداقت و فروتني را عيان در وجود او ديديم!

امام آمد و دريافتيم كه خدايان زر و زور و تزوير، عزت و كرامت انساني و الهي ما را نشانه رفته‌اند!

امام آمد و مسئوليت‌پذير شديم، آن‌گونه كه سرنوشت كشور و باور خويش را در برابر دشمني خصم دانا و زيان دوست نادان با همه‌ي وجود پاس داريم!

امام آمد و ما را برحذر داشت از افراط و تفريط، از بي‌ديني و تحجّر! و بيش از همه دلي پرخون از متحجران داشت!

امام آمد و نگران غفلت‌ و ندانم‌كاري‌ و تنگ‌نظري‌ و خودخواهي و جاه‌طلبي و بي‌تقوايي و كژانديشي ما بود كه يك‌جا به حساب ايران و اسلام و تشيع و انقلاب نوشته مي‌شود!

امام آمد و در اين انديشه بود كه مبادا حاصل سال‌ها خون و مبارزه و قيام به‌دست نااهلان و نامحرمان بيفتد!

امام آمد و نگاهش آن‌چنان بلند و ژرف بود و ما را آن‌گونه بزرگ مي‌خواست كه گفتار و رفتارمان بشريت را مجذوب خويش سازد!

امام آمد و عصاره‌ي پيام نسل‌هاي ديروز اين سرزمين را چونان درس انقلاب براي ما به ارمغان آورد!

امروز سه دهه از آن روز به‌يادماندني مي‌گذرد!

آيا براي آموزه‌هاي مكتب امام، شاگرد و امانت‌داري شايسته بوده‌ايم؟

نمي‌دانم!

گمان من اين است كه نبوده‌ايم!

چشم به‌راه داوري تاريخ بايد بود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 19:50  توسط کورش هادیان | 

گفتند ميلياردها تومان خرج مي‌كنيم تا نشان دهيم مردم فلان کشور از دولت‌شان ناراضي‌اند!

اول تعجب كردم، بعد افسوس خوردم و خواستم چيزي بگويم!

خواستم بگويم درست كار كنيد و به‌جاي ناكارآمدي ديگران، كارآمدي خود را نشان دهيد!

ديدم كافي نيست!

خواستم بگويم اين‌گونه كارها در متن و حاشيه‌ي خود، گونه‌اي از فرهنگ سطحي‌نگري و تملّق و مجيزگويي را پرورش مي‌دهد!

ديدم كافي نيست!

خواستم بگويم اختصاص اين پول‌ها به تحقيقات و پايان‌نامه‌ها و پژوهش‌هاي دانشجويان ارشد و دكترا و محققان، ضرورت بيشتري دارد!

ديدم كافي نيست!

خواستم بگويم اگر گمان مي‌كنيد به صرف خرج كردن پول، كاري كيفي انجام و اهداف محقق مي‌شود، در اشتباهيد!

ديدم كافي نيست!

خواستم بگويم اجازه دهيد جوانان و دانشجويان اين سرزمين، خودشان باشند و زمينه‌ي فعليت يافتن استعدادهاي آنان را فراهم كنيد و ابزار و رسانه‌هايي متناسب با شأن و توانايي و استحقاق آنان در اختيارشان قرار دهيد!

ديدم كافي نيست!

خواستم بگويم آماري از مهاجرت جوانان و فرار مغزها بدهيد!

ديدم كافي نيست!

خواستم بگويم آبادي بتخانه ز ويراني ماست!

ديدم كافي نيست!

خواستم بگويم به شعور مخاطب توهين نكنيد!

ديدم كافي نيست!

يعني هرچه از خودم بگويم كافي نيست،

از كلام بزرگان بهره گرفتم:

خدايا به هر كه عقل ندادي چه دادي!

همين كافي است!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 22:21  توسط کورش هادیان | 
 

دوستي مي‌گفت خسته نشدي از مطالعه‌ي كتاب‌هاي قديمي و ملال‌آور تاريخي!

گفتم مطالعه‌ي تاريخ خستگي ندارد، زجرآور، اين است كه انسان، تكرار فاجعه‌بار آن‌چه را در سرگذشت ديروز مي‌خواند، در رويدادهاي امروز ببيند.

درباره‌ي عملكرد صفويه در بعد مذهبی و سیاسی، تفسيرها و تحليل‌هاي فراوان، متفاوت و گاه متضادي عرضه شده و يكي از عميق‌ترين تحليل‌هايي كه آن را در آثار رهبر فرزانه‌ي انقلاب خوانده‌ام اين است كه صفويه با وجود ادعاي پاي‌بندي به تشيع و تبليغ بسيار در اين باره، اوج هنرشان اين بوده كه از منبر تشيع بالا رفته و به نام تشيع و به كام خود، آن‌چه خواسته‌اند، گفته‌اند و كرده‌اند.

در رفتار مذهبي و سياسي صفويه، بي‌حرمتي به جان و مال و حيثيت انسان، دروغ‌گويي، ترويج خرافه، سوءاستفاده از اعتقادات و سخن گفتن از موضع زور و تهديد و نه اقناع، غيرقابل انكار است.

شاه‌اسماعيل در جنگ با ازبك‌ها هنگامي كه فرمانده‌ي قواي ازبك كشته شد، گفت هر كه مريد من است تكه‌اي از بدن اين كشته را به دندان پاره كند و در چشم به‌هم زدني امر او اجرا شد و مريدان و قزلباشان قربه‌الي‌الله و الي اسماعيل تكه‌تكه‌اش كردند و كاسه‌ي سر آن مقتول نيز جام شراب اسماعيل شد.

شاه‌تهماسب كه برخي ظاهربينان از او به‌عنوان مقيّدترين و متديّن‌ترين شاه صفوي ياد كرده‌اند، با افتخار هرچه تمام‌تر از كشتارها و غارت‌ها و سوزاندن‌ها در سرزمين‌هاي اسلامي و غيراسلامي ياد مي‌كند و در روز روشن و با سوءاستفاده از باورهاي ديني جامعه، دروغ‌هاي بزرگ مي‌گويد.

در دوره‌ي ضعف و انحطاط صفويه، سستي و خرافه‌گرايي شديد در جامعه رواج يافته بود. در برابر حمله‌ي دشمن تنها به نذر و نياز و پختن آش نذري و رفتارهايي از اين دست روي مي‌آوردند.

اين روزها نشانه‌هاي نگران‌كننده‌اي از بازتوليد برخي رفتارهايي كه يادآور فرهنگ «قزلباش»يسم است، به‌چشم مي‌خورد.

سخنران مذهبي بر روي منبر و در حالي كه بالقوه ميليون‌ها انسان از طريق تلويزيون امكان ديدن او و شنيدن سخنانش را دارند، از تكه‌تكه كردن مخالفان و معترضان سخن مي‌گويد.

ديگري نيز ادب ديني را به معني نداشتن اعتراض و پرسش و سكوت محض مي‌داند و هر كه را پرسشي و سوالي و گونه‌اي كنجكاوي دارد، مشكوك و داراي مشكل اعتقادي و ديني معرفي مي‌كند.

ديگري كه در جايگاه بالاتري است به‌صراحت مي‌گويد كه نظام وظيفه ندارد همه را اقناع كند.

و برنامه‌ي مذهبی پخش زنده‌ي تلويزيون به حاجيه‌‌خانمي اختصاص مي‌يابد كه به ميليون‌ها مخاطب آموزش دهد كه راه مقابله با چشم‌زخم، دود كردن اسپند است.

به كجا مي‌رويم؟

اگر نظام وظيفه‌ي اقناع ندارد، اين وظيفه بر عهده‌ي چه كسي است و اصولاً مگر امكان دارد بدون اقناع، جامعه و كشور را مديريت كرد؟ تنها در صورتي مي‌توانيم قائل به ضرورت اقناع نباشيم كه بخواهيم به روش پليسي و نظامي اوضاع را كنترل كنيم.

كسي كه منطق دارد چه نياز كه مخالف و منتقد و معترض را تكه‌تكه كند؟

و به‌راستي آيا هر سكوت و اطاعت و همراهي مي‌تواند ناشي از معرفت و شناخت و اعتقاد باشد؟ روح كنجكاوي و پرسش‌گري را در جوان كشتن، يعني نابودي جامعه!

صدها سال است كه مردم اين سرزمين در شهر و روستا و دور و نزديك، براي مقابله با چشم‌زخم، اسپند دود مي‌كنند، با درست و نادرستش كاري ندارم، اگر درست است و پيشينه‌ي ديرين دارد و همگاني است، چه نيازي است كه با وجود هزارويك درد و مشكلي كه جامعه با آن مواجه است، برنامه‌ي زنده‌ي تلويزيون به ترويج آن اختصاص يابد و اگر نادرست است، وامصيبتا!

آن‌چه مايه‌ي نگراني است، انحراف از مباني و اصول معارف ناب اسلام و تشيّع و عرضه‌ي برداشت‌ها و سليقه‌هاي شخصي به‌عنوان باورهاي ديني به مخاطب است.

سخن گفتن از موضع تحكّم و تهديد و مخاطب را نادان انگاشتن و يك‌سويه داوري كردن و خود را عين دين دانستن و كلي‌گويي و آسمان و ريسمان را به هم بافتن و سوءاستفاده از اعتماد و باور ديني مخاطب و كاسه‌ي داغ‌تر از آش شدن، راه به جايي نخواهد برد.

اگر قرار باشد به‌هر علت و دليل و با هر توجيه و توضيح، در هر حادثه، خوني ريخته و عده‌اي كشته شوند، معلوم نيست اين قصّه سرانجامي نيكو داشته باشد.

اگر قرار باشد در عصر رسانه‌ها و ارتباطات، كه نبرد اصلي نه در عرصه‌ي نظامي و توپ و تانك و بمب هسته‌اي، كه در سرعت و ظرافت پيچيدگي اطلاع‌رساني و رويارويي رسانه‌هاي نوین است، صداوسيما با آن همه امكانات و كبكبه و دبدبه نتواند حتي در سطح ضعيف‌ترين رسانه‌هاي خارجي نيز در جلب و اقناع مخاطب اثرگذاري كند، بايد فاتحه‌ي خيلي چيزها را خواند.

عاشورا با جان و دل و پوست و خون اين مردم درآميخته و ساده‌لوحي است اگر كسي گمان كند مي‌تواند خدشه‌اي به آن وارد كند. اين را تاريخ و واقعيت‌هاي غيرقابل انكار مي‌گويد. عاشورا حتي ويژه‌ي شيعيان اين سرزمين هم نيست، اهل‌سنت نيز اعتقادي خالصانه به بزرگ‌داشت آن دارند و حتي غيرمسلمانان نيز احترامي شايان براي آن قائل‌اند.

تاريخ و تجربه و شناخت جامعه‌اي كه در آن زندگي مي‌كنيم به ما اين درس را مي‌دهد كه باورها و جريان‌هايي از سنخ ماركسيسم و امثال آن در اين سرزمين نه ريشه‌اي دارند براي پايداري و نه مايه‌اي براي ماندگاري و البته اين نبايد و نمي‌تواند موجد نوعي ساده‌انگاري و خوش‌خيالي شود چرا كه در زماني كه مبلغان و مروجان اعتقادات ديني نتوانند جامعه و به‌ويژه جوان و نوجوان را آن‌گونه كه بايد و شايد اقناع كنند، بايد منتظر و نگران رشد هر جريان فكري و اعتقادي و سياسي ديگر و از دست رفتن فرصت‌ها و زمينه‌ها و شكل گرفتن تهديدات بود.

بايد نگران بود! خيلي هم بايد نگران بود!

بايد نگران پرسش‌هاي بي‌پاسخ و ابهام‌هاي بي‌توضيح و انتقادها و اعتراض‌هاي بالفعل و بالقوه بود.

بايد نگران‌ برخی مدعیان طرفداری از ولايت بود كه امام گفت از ولايتي‌هاي حقيقي، بيشتر سنگ ولايت را به سينه مي‌زنند.

بايد نگران آن‌هايي بود كه دين و ولايت و مفاهيم اعتقادي و ارزش‌ها را سپر خود و پوششي براي پي‌جويي منافع و خواسته‌هاي حقير شخصي و دنيايي و باندي و ترويج تنگ‌نظري‌ها و كج‌فهمي‌هاي خود قرار داده‌اند.

بايد نگران‌ حزب‌اللهي‌نماهايي بود كه به گفته‌ي رهبر فرزانه‌ي انقلاب جز هيجان و داد و فرياد، هنر ديگري ندارند.

بايد نگران آن‌هايي بود كه گويا همه‌ي باورهاي ديني را در تهديد و ارعاب و تكفير و تفسيق خلاصه كرده و فهم سخيف و نگاه تنگ و كوتاه خود را به نام دين به‌خورد مردم مي‌دهند.

بايد نگران فراموش شدن اين ديدگاه امام بود كه مي‌خواست بشر به رشدي برسد كه مسلسل را به قلم تبديل كند.

بايد نگران آن‌هايي بود كه امام گفت توانايي اداره‌ي يك نانوايي را هم ندارند.

بايد نگران ناكارآمدي و ضعف برخي مديران و متوليان جامعه بود كه به پاي اسلام و انقلاب نوشته مي‌شود و روح يأس و نااميدي و روي‌گرداني را در جامعه حاكم مي‌كند.

بايد نگران ريزش‌هايي بود كه نقش امثال ما در آن بسيار است و رويش‌هايي كه سهم ما در آن اندك!

بايد نگران عربده‌هاي دل‌آزاري بود كه از سر ناداني و خودخواهي، بر طبل جنگ شيعه و سني مي‌كوبند.

بايد نگران جبهه نرفته‌ها و جبهه‌نديده‌ها و خون نداده‌ها و زجرنكشيده‌هايي بود كه امروز فريادهاي رياكارانه و گوش‌خراش‌شان جان‌هاي پاك خون‌داده‌ها و زجركشيده‌هاي حقيقي انقلاب و جنگ را مي‌آزارد.

بايد نگران جوان‌ها و نوجوان‌هايي بود كه باورها و معارف‌شان را نه از دانشمندان و علماي حقيقي كه از برخي مداحان بي‌مايه و كم‌تقيّد مي‌گيرند.

بايد نگران آن‌هايي بود كه امام فرياد زد روزي چشم باز مي‌كنيد و مي‌بينيد همه چيزتان را بر باد داده‌اند.

بايد نگران متحجراني بود كه هيچ دشمني به اندازه‌ي آن‌ها خون به دل امام نكرد.

بايد نگران فريادهاي «حيدر، حيدر» ي بود كه در و ديوار حسينيه‌ي جماران و دل و جان دل‌سوختگان را مي‌لرزاند.

بايد نگران بود؛

صداي پاي «قزلباش»يسم مي‌آيد!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 12:4  توسط کورش هادیان | 

شيعه‌ي حسين(ع) و كسي كه خود را عزادار سيدالشهدا مي‌داند، از پيشواي خود چه آموخته است؟

بسيار ساده‌انديشي و خوش‌بيني است كه گمان كنيم با چند روز لباس مشكي پوشيدن و بر سر و سينه زدن و حضور در اين مجلس و آن مجلس، مي‌توانيم ادعا كنيم كه شيعه‌ي حقيقي حسين(ع) هستيم و چشم به‌راه اجر و پاداشي عظيم و بهشت برين باشيم.

بي‌گمان اگر چنين بود اين آيه‌ي قرآن بي‌معنا مي‌شد كه فرمود آيا مردم گمان كردند كه به صرف ادعاي ايمان، به حال خود رها شده و امتحان نخواهند شد؟

شيعه‌ي حسين(ع) بايد در عمل نشان دهد كه از مقتداي خود راه و رسم زندگي را آموخته است.

بايد نشان دهد نخست بر «شمر» خودخواهي و ناداني خويش غلبه كرده است.

بايد نشان دهد عزاداري او براي سالار شهيدان، ابزاري براي تظاهر و فخرفروشي و چشم و هم‌چشمي و ترويج تهمت و دروغ و خرافه و رويگردان كردن ديگران از تشيع و اسلام نيست.

بايد نشان دهد در زندگي روزمره و در اموال شخصي و عمومي اهل اسراف نيست، نه آن‌گونه كه با افسوس بسيار امروز بيشترين اسراف و تبذير در ميان كشورهاي دنيا در جامعه‌اي صورت مي‌گيرد كه بيشترين ادعا را در باب پيروي از ان بزرگوار دارد.

بايد نشان دهد اهل به‌كار بردن تعابير خفت‌بار و اهانت‌آميزي كه شخصيت انسان را از جايگاه والا و حقيقي آن كه خدا و قرآن و مباني اصيل اسلام و تشيع براي آن در نظر گرفته‌اند، تا سرحد يك برده و غلام حلقه‌ به‌گوش كه از خود اراده و معرفت و بصيرتي ندارد، تنزل مي‌دهد، نيست.

بايد نشان دهد امام‌حسين(ع) را تنها آن‌گونه مي‌ستايد كه در معارف ناب اسلامي و شيعي آمده و نه آن‌گونه كه عقل‌هاي ناقص و انديشه‌هاي منحط و نگرش‌هاي تند و افراطي، آن پيشواي والامقام را تا حدود فهم سخيف خويش پايين مي‌آورند و ارج و قدر او را به‌قدر سينه‌ي تنگ خويش فرومي‌كاهند.

بايد نشان دهد كه در رفتار اجتماعي خويش، حقوق و اموال و آبروي ديگران را محترم مي‌شمارد و از ستم به‌هر شكل و اندازه پرهيز مي‌كند و حق‌الناس در نگاهش مقوله‌اي است كه به هيچ قيمت نمي‌توان آن را ناديده انگاشت.

بايد نشان دهد در عمل و نه ادعا، مدافع دين و آيين و امام خويش است و براي فريب اين و آن در پشت اين مفاهيم مقدس، خود را پنهان نكرده است.

بايدها را اگر بتوان شمرد از هزاران بيش است و نبايدها بيش‌تر!

ميان ما و تشيع حقيقي هزار راه نرفته باقي است!

ما كجا و شيعه‌ي حسين(ع) كجا؟

ما كجا و مسلمان واقعي كجا؟

ما كجا و منتظر مهدي كجا؟

اين محرّم جز شرمندگي و سرافكندگي به پيشگاه آن عزيز، چيزي براي عرضه نداريم!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 20:45  توسط کورش هادیان | 

اين‌كه غدير پس از قربان مي‌آيد چه مفهومي دارد؟

شايد يك معنايش اين است كه آن‌كس كه ادعاي تشيع و ولايت و پيروي از امامت دارد، نخست بايد بت بزرگ خودخواهي و خودپسندي و تنگ‌نظري را شكسته و خرد كرده و منيت و خودپرستي را به مسلخ برده باشد.

آن‌كه مدعي است پيرو علي(ع) است بايد از او بياموزد، در گفتار و رفتار؛

علي(ع) حتي در سخت‌ترين لحظه‌هاي دشوارترين جنگ تاريخ اسلام كه پيامبر(ص) آن را رويارويي تمام كفر با تمام اسلام توصيف كرد، لحظه‌اي به خود و جايگاه خود و خواسته‌ي خود حتي انديشه نيز نكرد و مولانا چه زيبا اين رفتار آن بزرگوار را به تصوير كشيده كه در نبرد با قوي‌ترين دشمن نيز نمي‌توان و نبايد اسير خودخواهي شد.

از اين منظر، ابزارها و رويدادها به‌خودي خود اصالت ندارند، شمشير زدن و فرياد برآوردن اگر در مسير آرماني اصيل و خدايي باشد، ارزش پيدا مي‌كند و اين امر تنها با ادعا محقق نمي‌شود. هرگاه شخص در عمل نشان دهد كه حركتش براي خداست، كوچك‌ترين و نخستين نشانه‌اش اين است كه چيزي را براي خود نمي‌خواهد، منافع و مصالح ديگران را قرباني لج‌بازي و كينه‌توزي و جاه‌طلبي خود نمي‌كند.

قرار بود ما دست‌كم يك گام از دنيا پيش باشيم، اگر گمان مي‌كنيم آن‌ها صنعت و هنر و فناوري و تمدن دارند بدون اخلاق و معنويت، قرار بود ما همه‌ي اين‌ها را داشته باشيم به‌اضافه‌ي اخلاق و معنويت،

نمي‌گويم امروز كدام را داريم و كدام را نداريم اما دوروبر خودم را كه نگاه مي‌كنم احساس مي‌كنم اخلاق و معنويت‌مان، آن‌چنان‌كه بايد و شايد، نيست. حقوق يكديگر را به‌راحتي سر كشيدن يك ليوان آب خنك، زير پا مي‌گذاريم و فراموش كرده‌ايم كه خدا ممكن است از حق خود بگذرد اما از حق مردم نمي‌گذرد.

علي(ع) را با شمشيري كه خون از آن مي‌چكد معرفي كرده‌ايم و فراموش كرده‌ايم كه آن‌چه از علي(ع) شخصيتي آرماني و الگويي دست‌نيافتني و حقيقتي جاودان ساخت، گفتار و رفتار علي(ع) است نه شمشيري كه تنها به‌گاه ضرورت آن هم صرفاً در مسير آرمان خويش به‌كار گرفته است.

پيام قربان تا غدير اين است كه تا از قربان‌گاه منيّت خويش نگذري، به اوج معرفت و جاودانگي نخواهي رسيد.

پيام قربان تا غدير اين است كه مبدأ همه‌ي تحولات، انسان و شخصيت انسان است و تا خود را نساخته‌ايم و متحول نكرده‌ايم، انتظار تحول در ديگر ابعاد جامعه، از جمله در علوم انساني، توهمي بيش نخواهد بود.

پيام قربان تا غدير اين است كه بدترين انحطاط و بزرگ‌ترين ستم بر خود و جامعه و مردم، عوام‌زدگي و عوام‌فريبي است.

پيام قربان تا غدير اين است كه نكند ديگران در عمل به آموزه‌هاي اسلام و تشيّع بر ما مدعيان پيشي گيرند و تناقض در گفتار و رفتار، ما را به تظاهري رياكارانه بكشاند.

پيام قربان تا غدير اين است كه هيچ جامعه‌اي به درجه‌ي بندگي و عبوديت خدا نمي‌رسد مگر آن‌كه گوينده و شنونده در فضايي آرام و آزاد و منطقي، زمينه‌ي نظري و عملي را براي شنيدن و سنجش سخن‌ها و در نهايت، گزينش بهترين‌ها فراهم آورند.

پيام قربان تا غدير اين است كه به گفته‌ي آن عزيز سفركرده «بهشت را به بها دهند و به بهانه نمي‌دهند» و ادعاي بزرگ لزوماً پاداشي گران در پي نخواهد داشت.

پيام قربان تا غدير اين است كه حق‌الناس و شخصيت و كرامت انسان را نمي‌توان و نبايد به هيچ بهانه‌اي ناديده انگاشت و رفتار علي(ع) مي‌گويد كه اگر در گوشه‌اي از اين سرزمين، قطره‌ي اشكي به زمين ريزد يا آهي از سينه‌اي بر آسمان رود، بايد ترسيد و بر خود لرزيد كه آن‌چه اثر مي‌كند ناله‌ي مظلوم بي‌پناه است نه توپ و تانك و ناو و هواپيماي دشمن.

پيام قربان تا غدير اين است كه امروز ما مدعيان تشيّع به‌شدت و بيش از هر زمان ديگر نيازمند اصلاح و بازنگري و آسيب‌شناسي در گفتار و رفتار خويش هستيم.

پيام قربان تا غدير اين است كه هر جايگاه و قدرتي هرچند به‌ظاهر مستحكم، هرگاه پيوندي ژرف با آرماني خدايي و مدارايي انساني و گفتاري انديشمندانه و رفتاري مهربانانه و خردمندانه نداشته باشد، دوام و استمراري نخواهد يافت و ديري نخواهد پاييد كه زوال خواهد يافت و صاحب خود را به‌صورت به زمين خواهد كوفت و مايه‌ي پند و عبرت ديگران خواهد ساخت.

پيام قربان تا غدير اين است كه اگر حرفي براي گفتن و هنري براي عرضه و كاري براي انجام دادن نداري، با متهم كردن اين و آن و تخريب ديگران و فرافكني و غوغا و جنجال و لفاظي و توپ و تشر نخواهي توانست براي هميشه مردم را فريب دهي و نام نيك ديگران را از برابر ديده و انديشه‌ي خلق پنهان سازي.

و سرانجام، پيام قربان تا غدير اين است:

روح بيدار و زنده‌ي تاريخ، به لاف و گزاف من و تو و اين و آن كاري ندارد، خود، داوري خواهد كرد.


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 8:25  توسط کورش هادیان | 

سنگ قبرها را كه مي‌خواني، يك در ميان، علت مرگ، تصادف است !

راستي ما مردم با خود چه مي‌كنيم؟

جاده‌هاي ما يا به بيمارستان منتهي مي‌شود يا قبرستان يا دادگاه!

سفرها لذت‌بخش و همراه با آرامش نيست!

خودخواهي و سهل‌انگاري و بي‌انضباطي در پشت فرمان خودرو بيداد مي‌كند!

قانون و تابلو و چراغ، احترام و فلسفه‌ي خود را از دست داده!

كم‌تر خانواده‌اي است كه يكي از اعضاي اصلي يا نزديكانش قرباني حوادث رانندگي نشده باشند!

چه سرمايه‌هاي مادي و معنوي و انساني كه هر روز و هر ساعت، خاموش و بي‌صدا، بر باد نمي‌رود!

افتخار ما اين است كه آمار تلفات جاده‌اي‌مان در دنيا حرف اول را مي‌زند!

فرهنگ رانندگي در جامعه‌ي ما در رديف ضعيف‌ترين و منحط‌ترين بخش‌هاي فرهنگي ماست. كسي رانندگي را جدي نمي‌گيرد. رانندگي گاهي وسيله‌اي است براي تفريح و وقت‌كشي و سرگرمي و گاهي اسباب كسب معاش و گاهي ابزاري براي نمايش داشته‌ها و كور كردن چشم رقيب و حسود و گاه وسيله‌ي ارضاي خودخواهي و لج‌بازي و غرور و امثال اين‌ها و هرچه هست، رانندگي نيست!

صدها فيلم و هزاران كتاب و ده‌هاهزار داستان از آن‌چه بر قربانيان جاده‌هاي مرگ‌بار ما رفته مي‌توان عرضه كرد!

از نگاه من، مقصر اصلي اين وضعيت، عامل انساني است و عامل انساني يا راننده است يا تعميركار يا قطعه‌ساز يا خودروساز يا راه‌ساز يا مدير يا پليس و يا مجموعه‌اي از همه‌ي اين‌ها! و چاره‌ي اصلي اين وضعيت ناخوشايند نيز آموزش است و فرهنگ‌سازي!

هر سال مهرماه كه از راه مي‌رسد خاطره‌ي اندوه‌بار از دست دادن روح‌الله، پسرعمويم، در حادثه‌ي رانندگي تازه مي‌شود. جوان دانشجوي بااستعداد و بااخلاقي كه اميدها به آينده‌ي روشنش بسته بوديم.

روح‌الله را كه از دست داديم آرزو كرديم كسي عزيزش را در حادثه‌ي رانندگي از دست ندهد اما گويي داستان غم‌انگيز و كشنده‌ي قربانيان اين جاده‌هاي مرگ‌بار و افسوس بي‌حاصل ما پايان ندارد.

آن‌چه بر ما مي‌رود فاجعه‌اي انساني است كه هر يك، بيش يا كم، در آن سهمي داريم و براي پايان دادن يا دست‌كم كاهش ابعاد اسف‌بار آن وظيفه‌اي انساني و ملي و عقلي و شرعي.

شايد اگر هر يك از ما به‌سهم خود تلاش كند روزانه دست‌كم يك خطا و تخلف خود يا ديگري را كاهش دهد، حركتي جمعي و رو به پيش براي مهار اين فاجعه‌ي بزرگ شكل بگيرد و به بار نشيند.

نكند زماني چشم باز كنيم و به فكر بيفتيم كه خيلي دير شده باشد!


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:46  توسط کورش هادیان | 

ذهن و انديشه را نمي‌توان و نبايد محدود كرد اما زبان و قلم را مي‌توان و بايد مقيد ساخت. براي همين گفته‌اند آزادي در انديشه ، منطق در گفتگو.

آن‌چه در نخستين مرحله به ذهن خطور مي‌كند اغلب خام است و ناسنجيده، محك‌نخورده و پالايش نشده! و براي آن‌كه بر زبان يا قلم جاري شود حتماً بايد از معبري به نام خرد و منطق بگذرد تا شايسته‌ي عرضه به مخاطب شود.

منطق قوي‌تر، واژگان پخته‌تري عرضه مي‌كند و شخصيت والاتر، سخن عالي‌تر، اما لزوماً جايگاه بالاتر شخص به اين معنا نيست كه آن‌چه از ذهن و قلم او صادر مي‌شود حتماً انديشه‌اي گران‌سنگ و سازنده است.

گاه از جايگاهي كه به‌ظاهر بالاست، سخني شنيده مي‌شود كه هر ناظر منصف و مخاطب منطقي را به حيرت و افسوس وامي‌دارد. اگرچه اين روزها تعداد چنين جايگاه‌ها و سخنان و افسوس‌هايي چندان كم نيست اما آن‌جا كه پاي تحريف تاريخ و دگرگون نشان دادن واقعيت‌هاي مسلّمي در ميان است كه بسياري از ما به چشم خويش ديده و با همه‌ي وجود لمس كرده‌ايم، نمي‌توان ديده فروبست و خاموشي گزيد.

اين‌كه روحيات فداكارانه‌ي دلاوراني كه براي پاسداري از مرزهاي سياسي و اعتقادي كشور و باور خويش پاي در ميدان گذاشتند و از جان خود گذشتند، چه نسبت و ارتباطي با فيلم‌هاي وسترن امريكايي دارد، حكايت آسمان و ريسمان است و فرضيه‌اي نامعقول كه بسيار بعيد مي‌دانم مدعي نيز بتواند آن را اثبات كند.

بزرگان گفته‌اند در ناداني گوينده همين بس كه كه هر آن‌چه را به ذهنش خطور مي‌كند بر زبان راند و در سادگي شنونده همين كافي كه هر چه را بشنود راست پندارد و بپذيرد.

عاجزانه از خدا مي‌خواهيم كه دشمنان داناي ما را آن‌چنان فراوان گرداند تا شب از روز نشناسيم و بي‌وقفه و پي‌درپي گام به پيش برداريم و دوستان نادان ما را آن‌چنان اندك گرداند كه ناچار نباشيم هر بار از راه اصلي گامي به كناره نهيم و در پي يافتن پاسخي براي ذهن‌هاي آشفته و زبان‌هاي بي‌قيد و قلم‌هاي طغيان‌گر از حركت رو به پيش خويش بازمانيم.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 13:40  توسط کورش هادیان | 

نمي‌دانم چرا بي‌اختيار ياد آن مهرماه سراسر آتش و اندوه افتادم كه روز اولي كه به مدرسه رفتم هم‌كلاسي‌ام به‌جاي كتاب و دفتر و خودكار، قطعه‌اي از بمبي را همراه آورده بود كه هواپيماهاي عراقي با آن فرودگان اهواز را هدف گرفته بودند و سال تحصيلي 60 – 59 براي ما اين‌گونه آغاز شد و آن روز اولين و آخرين روز درس ما در آن مدرسه بود.

نمي‌دانم چرا بي‌اختيار ياد مرداني افتادم كه در آن مهر خونين با دست خالي از سلاح و قلبي پر از ايمان به پيشواز پنجمين ارتش قدرت‌مند دنيا رفتند و غيرت و مردانگي‌شان اجازه نداد تا بهان‌اي بتراشند و توجيهي بياورند و عافيتي بجويند.

نمي‌دانم چرا بي‌اختيار ياد نامرداني افتادم كه آن روزها با آن‌كه مي‌توانستند اما گام پس گذاشتند و هزارويك توجيه و بهانه جستند و به كنج عافيت خزيدند و اي‌كاش به همين بسنده مي‌كردند و امروز طلب‌كار نمي‌شدند و مردان حقيقي را كه از بد حادثه پس از جنگ زنده مانده‌اند به باد تهمت و افترا نمي‌گرفتند و خود را صاحب انقلاب و جنگ و شهيدان و همه‌ي افتخارات ايران جا نمي‌زدند.

از ديدن اين همه دروغ و تظاهر و رياكاري و مردم‌فريبي و نامردي و بي‌تقوايي خسته شده‌ام.

«رها» به زيبايي و هنرمندي سلسله‌ي مباركي از زادروز بزرگاني را در ماه مهر برشمرده كه گويا برخي از آن‌ها براي دوران ما زاده نشده‌اند. آيه‌ي يأس نمي‌خوانم. روزگاري سيدجمال‌الدين اسدآبادي در خارج از ايران مجله‌اي را با هدف روشن‌گري جامعه‌ي بزرگ مسلمانان منتشر مي‌كرد، دانشمندي اروپايي نسخه‌اي از آن را ديده بود كه پشت جلدش چهار حديث از پيامبر اكرم(ص) در وصف ارزش علم و دانش آمده بود، با تعجب فراوان مي‌گويد سيد! يكي از اين احاديث اگر از آن ما بود تمام مردم مغرب‌زمين را براي جستجوي بي‌وقفه‌ي دانش كفايت مي‌كرد! شما اين احاديث را داريد و اين‌قدر بي‌سواد داريد!

سرمايه‌هاي مادي و معنوي ما در دنيا بي‌نظير است درست مانند قدرنشناسي و بي‌مسئوليتي‌مان!

نمي‌دانم در پاسخ پرسش‌هاي بي‌پايان نوجوانان و جوانان اين سرزمين چه مي‌توان و بايد گفت كه توجيه و مغالطه نباشد و پاسخي باشد كه اگر اقناع نمي‌كند دست‌كم بر ابهام و بدبيني نيفزايد. دوست عزيزي فروتنانه چندين پرسش را از آن‌چه در ذهن داشته برايم نوشته بود كه پاسخ دهم. غافل از آن‌كه ده‌ها برابر آن‌چه او نوشته من پرسش بي‌پاسخ دارم.

گمان مي‌كنم ذهني كه پرسش‌گر است، جستجوگر نيز خواهد بود و حتي اگر به‌ظاهر پاسخي آن‌گونه كه انتظار دارد،نيابد،اما فرجامي نيكو خواهد يافت. محفوظات و انبوه انباشته‌هاي ذهني نه ارزشي به‌شمار مي‌رود و نه شخص را در زمره‌ي دانشمندان و انديشمندان قرار مي‌دهد. امروز ارزش ذهن به اندازه‌ي پرسش‌هاي است كه دارد و راهي منطقي كه براي يافتن پاسخ در پيش مي‌گيرد.

كافي است يكديگر را متهم نكنيم، هر يك از ما به‌سهم خويش حرفي براي گفتن و قلمي براي نوشتن دارد،

كافي است به هم اعتماد كنيم و خود را از شنيدن سخن يكديگر و انديشيدن درباره‌ي آن محروم نكنيم. اين‌گونه گسست بين‌نسلي به گفتگويي بين‌نسلي از نوع سازنده و مؤثر مبدل خواهد شد.

كافي است جوان امروز گوشه‌اي از داستان ديروز را با علاقه و حوصله بخواند و جوان ديروز بخشي از سخنان جوان امروز را با دقت و حسن‌نظر بشنود.

اين‌گونه، مي‌توان چشم به فردايي دوخت كه شايسته‌ي جوان فرداي اين سرزمين باشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 10:36  توسط کورش هادیان | 

از ما گذشته است كه بخواهيم براي خودمان حرص بخوريم و جوش بزنيم،‌ قديمي‌ها خوب گفته‌اند، آردمان را بيخته و الك‌مان را آويخته‌ايم!

اگر حرفي مي‌زنيم و چيزي مي‌نويسيم و انتقادي مي‌كنيم و نگرانيم، براي نسل آينده‌اي است كه بايد بيايد و سرنوشت اين كشور را در دست بگيرد!

آن روز هم كه در ايام نوجواني و جواني از خواب و خوراك و آسايش و تفريح و سلامت و خيلي چيزها گذشتيم و ناراحتي پدر و مادر و نگراني قوم و خويش را به جان خريديم و رفتيم و در برابر دشمني كه آمده بود تا همه چيز ما را بگيرد و نابود كند، ايستاديم، همين دغدغه را داشتيم.

آن روز در جستجوي منافع مادي و موقعيت دنيايي نبوديم و امروز نيز سال‌هاست كه با درد و رنجي كه يادگار آن دوران است، مي‌سوزيم و مي‌سازيم.

آن روز دشمن، رودررو مي‌جنگيد، امروز به هزارويك لباس درآمده و جنگ دشوارتر شده و ترس من بيش از همه از دشمنان دوست‌نمايي است كه از سر ناداني يا زيركي خباثت‌آميز از پشت خنجر مي‌زنند و با پنبه سر مي‌برند!

نگران آنيم كه ميان ذهن و انديشه‌ي جوان و نوجوان ما با گذشته‌ي دور و نزديك اين سرزمين، خط حائلي از فريب و دروغ بكشند و حقايق را آن‌گونه كه نبوده به او نشان دهند و اگر چنين شود، بزرگ‌ترين خسارتي است كه دامن‌گير اين كشور و انقلاب و نظام و ميراث گذشته‌ي ما شده است.

اگر مانند بسياري ديگر، عافيت را ترجيح مي‌داديم و در گوشه‌اي از اين ديار در پي درهم و دينار و جاه و مقام مي‌رفتيم، شايد راحت‌تر بوديم و كسي نيز نمي‌توانست ما را سرزنش كند اما شايد هيچ‌گاه نمي‌توانستيم نداي ملامت‌گر وجدان بيدار خود را خاموش كنيم كه چرا نگفتي و ننوشتي و فرياد برنياوردي و در انديشه‌ي فرداي فرزندان اين آب و خاك نبودي و راحت خويش بر مصلحت قوم برتري دادي؟

آن‌كه سخن از درد مي‌گويد نگران چركين شدن زخمي است كه بر پيكر جامعه نشسته و اگر درمان نشود روزي همه را به ورطه‌ي نابودي خواهد كشاند و چنين كسي سزاوار سرزنش و سركوب و سنگ نيست، حتي اگر در تشخيص خود به خطا رفته باشد! املاي نانوشته، يك‌سره درست است و راست!

چنين كسي از راحت و منفعت خود گذشته تا مصلحت جامعه قرباني نشود و از ديروز و امروز خود ذخيره‌اي معنوي اندوخته و بر آن تكيه كرده و اميدوارانه ديده به چشم‌اندازي روشن در افق دوخته است،

افقي كه مي‌تواند هم‌چون جان و دل همه‌ي نوجوانان و جوانان اين سرزمين، روشن و پاك، ترسيم شود و نويدبخش آينده‌اي زيباتر از ديروز باشد!

آينده‌ي جوانان و نوجوانان اين سرزمين!

پي‌نوشت

اين چند سطر هم مخاطب عام دارد و هم مخاطب خاص، همه‌ي جوانان و نوجواناني كه اين مطلب را مي‌خوانند و به‌ويژه دوست نوجواني كه يادداشت زيبايي براي من گذاشته و مرا شرمنده‌ي خود كرده مخاطب اين نوشته‌اند.

و چه نيكوست كه در اين مسير، همراه باشيم و نه لزوماً هم‌فكر! همراهي، از دشواري و وحشت راه مي‌كاهد و انديشه را ژرفا مي‌بخشد و بر اميدواري مي‌افزايد.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 15:46  توسط کورش هادیان | 

آن‌ها كه براي نمونه نام برده‌اي و البته مشتي است نمونه‌ي خروار، با دعاي من و تو و از من و تو بهتران سايه‌شان برطرف نمي‌شود و دست از سر ما برنمي‌دارند. اين‌ها با دعا نيامده‌اند كه با دعا برودند. هر كدام از اين‌ها، خوب يا بدش را كار ندارم، پاسخي به شرايط و نيازهاي فردي و اجتماعي‌اند. بايد ببينيم اين نيازها چگونه شكل گرفته و گسترش يافته‌اند. دعا براي برطرف شدن اين ظواهر و معلول‌ها مشكلي را حل نمي‌كند، آن‌چه ما نياز داريم تلاش براي آسيب‌شناسي سياسي و اجتماعي و فرهنگي است تا از قِبَل آن به شناخت و شايد چاره‌اي برسيم.

مي‌خواهم حرف آخر را اول بزنم. پديده‌هايي كه از آن‌ها نام برده‌اي و بسياري ديگر كه نام نبرده‌اي، بر بستري از بي‌مسئوليتي فرهنگي و اجتماعي، عوام‌فريبي، بي‌هويتي، منفعت‌طلبي، انفعال و دل‌زدگي شكل مي‌گيرند و بسط مي‌يابند.

واقعيت جامعه و دنياي امروز به‌ويژه در عرصه‌ي فرهنگ و اجتماع حتي با گذشته‌ي نزديك هم متفاوت است. شايد گاهي در عرصه‌ي سياست و برخي رشته‌هاي علوم تجربي و فني خبرساز مي‌شويم اما بايد اعتراف كنيم كه در صحنه‌ي انديشه و فرهنگ سخت راكد شده‌ايم و منفعل، حتي براي حفظ و استفاده از ذخيره‌ها و سرمايه‌هاي‌مان هم توان و انگيزه‌ي چنداني نداريم. آن‌قدر دچار انفعال شده‌ايم كه يك روز مولانا را تصاحب مي‌كنند و روز ديگر ابن‌سينا و همين‌طور به ترتيب، گويي قرار است سرمايه‌هاي‌مان را به ثمن بخس بر باد دهيم و دل‌مان خوش باشد كه جومونگ و چه‌گوارا و هوگو چاوز و مايكل جكسون الگوهاي سياسي اجتماعي و فرهنگي ما شوند.

روزگاري شعر سعدي را بر سردر سازمان ملل مي‌نوشتند و آن ايران‌شناس سال‌خورده‌ي غربي افتخار مي‌كرد كه عمري را در راه شناختن و شناساندن فرهنگ و تاريخ بي‌نظير ايران گذرانده و امروز كساني كه معلوم نيست سهم‌شان در انديشه و فرهنگ و تمدن بشري چقدر است الگوي ما شده‌اند و صدافسوس كه اين ذلت را خود بر خويشتن هموار كرده‌ايم.

انفعال و خودباختگي شاخ و دم ندارد و با لفاظي و تأكيد بي‌پايه بر عزت و اقتدار، نمي‌توان آن را پوشاند. حتي در ساده‌ترين و ابتدايي‌ترين نمونه‌ها در پيام‌هاي بازرگاني هم مي‌توان روح انفعال را ديد. حتماً آن پيام بازرگاني تبليغ ماكاروني ايتاليايي را ديده‌ايد، يك ايتاليايي بافرهنگ و متمدن و منطقي و در برابرش چند ايراني هاج و واج و گيج و منگ كه در عين اين‌كه از ديدن يك خارجي و اروپايي ذوق‌زده و از خود بي‌خود شده‌اند، حتي توانايي برقراري يك ارتباط ساده‌ي كلامي را هم ندارند.

انسان‌هاي حقير و بي‌مايه و مقدار تكيه بر جاي بزرگان زده‌اند و لفاظي‌هاي بي‌محتوا و فريبنده را جايگزين سخن گفتن از روي انديشه و فهم كرده‌اند و بازي با كلمات و فضل‌فروشي و تخريب و عوام‌فريبي را جانشين قداست و اصالت و رسالت آسماني و انساني قلم.

حدومرز عرصه‌ي سياست و بازي‌ها و معاملات و روابط سياسي را نشناختيم، گمان كرديم اگر قرار است براي رويارويي با امريكا چند صباحي به روي ماركسيست‌هاي امريكاي لاتين لبخند بزنيم، حق داريم آن‌ها را تا خصوصي‌ترين محافل و مجامع داخلي هم راه بدهيم و از صداوسيما براي‌شان برنامه‌ و تبليغ زنده پخش كنيم و در دانشگاه تهران زير پاي‌‌شان فرش قرمز بگسترانيم و عكس و كتاب‌شان را زينت‌بخش كتابخانه‌هاي‌مان كنيم.

از خليج فارس و درياي خزر و جزاير سه‌گانه و امثال آن نمي‌گويم كه خود داستاني اندوه‌بار و قصه‌ي پرغصه‌ي ديگري است.

ابزار تبليغ و ترويج دين را نشناختيم، گمان كرديم اگر مردم دين‌دارند و معتقد، مي‌توانيم به‌هر وسيله و به‌هر روش از اين سرمايه استفاده كنيم و اصلاً به اين فكر نكنيم نسلي كه مي‌آيد ادبيات و روش و نگاه خاص خود را دارد، گمان كرديم مي‌توانيم باور به منجي و موعود را با نشان دادن يك سوار عرب در تلويزيون كه تنها در بياباني مي‌تازد و صورتش را هاله‌اي از نور پوشانده و خواندن اشعار و متن‌هاي صرفاً احساسي و بعضاً بي‌مايه و تهي از اصالت، به نسل جوان و تشنه و پاك معرفي كنيم و هيچ فكر نكرديم كه انديشه و باور مهدويت را تا چه سطح پايين آورده و تنزل داده‌ايم و گمان كرديم كه منجي موعود، تنها منتظر دعا و گريه‌ي ماست و كاري به گفتار و رفتار ما ندارد، هرچه باشيم و هرچه بگوييم و هرگونه رفتار كنيم! آن‌چه مهم است اين‌كه قطره اشكي بريزي و دعايي كني كه شايد اين جمعه بيايد شايد!

مگر انحراف و تهي شدن مباني ديني از اصالت خود چگونه بايد رخ بنمايد؟

و مگر مطهري آن انديشمند روشن‌بين چهل سال پيش از اين، از عمق جان و از سر درد، فرياد برنياورد كه انديشه‌ي مهدويت را اين‌گونه تنزل ندهيد و به ابتذال نكشيد!

و شايد نتوان ترديد كرد كه دل و جان حضرت ولي‌عصر(عج) از اين همه قشري‌نگري‌ و تنگ‌نظري‌ و كوته‌فكري‌ كه به نام دين عرضه مي‌شود، چه‌سان آزرده و رنجور است!

فرهنگ و انديشه‌ي جبهه و جنگ را نشناختيم و آن را نيز به پايين‌ترين سطوح ابتذال كشانديم و از آن وسيله‌اي براي فريب ساختيم و به نام آن و به كام خودمان و ديگران هرچه خواستيم گفتيم و كرديم و هيچ نينديشيديم كه گذشته و تاريخ هر ملت، زشت يا زيبا، سرمايه‌ و اندوخته‌اي است كه نسل‌اندرنسل بايد از آن بهره و عبرت گيرند.

ذخيره‌ي هشت ساله را دست‌مايه‌ي ساختن اخراجي‌ها كرديم و به يكي دو تا هم بسنده نكرديم، راست و دروغ را در هم آميختيم و به خورد خلق‌الله داديم تا بيايند و بنشينند و بر گذشته و امروز و فرداي خود و واقعيت‌هاي تلخ و عبرت‌آموز و لجن‌مال شدن حيثيت و شرافت فرزندان اين آب و خاك، قاه‌قاه بخندند و حضرات هم دل‌شان خوش باشد كه لبخندي بر لب مسلمانان نشانده‌اند و موجبات بركت رزق و روزي عده‌اي را فراهم آورده‌اند.

اخراجي‌ها يعني تحريف، يعني تحميق، يعني تخريب، يعني دروغ، يعني گيشه، يعني هزارويك حكايت بي‌ريشه!

جايي نوشته بودم: ما بي‌نظيريم در تحريف مفاهيم و بر باد دادن سرمايه‌ها!

به‌راستي چنين است، گمان نمي‌كنم هيچ ملتي اين‌چنين كه ما، غافل و بي‌مسئوليت، چوب حراج بر داروندارمان مي‌زنيم، با اندك داشته‌هاي خود نيز چنين كند.

خيلي دوست دارم بدانم در اين سال‌ها كدام اثر يا انديشه‌ي ماندگار را به جهان بشريت تقديم كرده‌ايم!

فرض كه تمام آن‌چه دنياي غرب و شرق در علوم انساني عرضه كرده فاسد است و منحط!

فرض كه انديشه‌هاي موجود را نفي و رد كرديم!

ما چه كرده‌ايم؟

كدام انديشه و اثر را در مقياس جهاني عرضه و اثبات كرده‌ايم؟

انديشه و اثر جهاني پيش‌كش! اين روزها برخي مرتب دم از مديريت جهان و عصر ظهور مي‌زنند و من مات و مبهوتم، كساني كه هنوز نمي‌دانند با هموطنان و هم‌فكران خود چگونه سخن بگويند و چگونه رفتار كنند، اين‌گونه به گزاف ادعا مي‌كنند!

روزگاري چند كتاب تاريخي بيشتر نخوانده بودم و در عين خوش‌باوري افسوس مي‌خوردم كه چرا و چگونه پاره‌هاي تن ايران بزرگ از آن جدا شدند. آرزو داشتم كردهاي عراق و تركيه و سوريه و ارمنستان و هرجاي ديگر دنيا كه اصالت و فرهنگ و آداب ايراني دارند، روزي به دامان سرزمين اصلي و مادري خويش، ايران، بازگردند و كرد شافعي در كنار ترك و فارس شيعه نماز بگزارد و نوروز را جشن بگيرد. صدافسوس امروز واقعيت‌هاي تلخ و شيرين جامعه و بي‌مسئوليتي‌ها و تنگ‌نظري‌ها و تعصب‌ها كار را به جايي رسانده كه نگه داشتن همين سنندج و مهاباد و ايلام را هم غنيمت بدانم. مگر همين سال گذشته نبود كه پس از سال‌ها بحث و درخواست و التماس و گفتگو، تنها پس از سفر رهبر انقلاب به سنندج و دستور ايشان، صداوسيما لطف كرد و منت گذاشت و اجازه داد اذان اهل‌سنت از سيماي محلي پخش شود تا مردم بتوانند نماز بخوانند و روزه بگيرند.

وقتي اشعار مولوي در امريكا پرفروش‌ترين كتاب سال مي‌شود، لابد بايد اين پيام را براي ما داشته باشد كه مولوي اين ظرفيت و ارزش را دارد كه در سطح ملي ترويج شود و زمان و امكاني درخور به آن اختصاص يابد و كوچك و بزرگ اين مردم با آن آشنا شوند و از نكته‌هاي ناب و نغز آن بهره‌ها گيرند. صدافسوس و زهي خيال خام! مولوي را از ما گرفتند و به نام خود نوشتند و آب هم از آب تكان نخورد! راستي مگر براي ما بود و نبودش هم فرقي مي‌كرد كه الآن افسوس نبودنش را بخوريم؟!

تاريخ اين سرزمين گوياي اين نكته‌‌ي ظريف است كه ايران بزرگ بيش و پيش از آن‌كه يك واحد سياسي يك‌پارچه باشد، يك مجموعه‌ي به‌هم پيوسته‌ي فرهنگي و اعتقادي بوده است و نقشي كه حافظ و سعدي و فردوسي و مولوي در ماندگاري اين سرزمين كهن‌سال ايفا كرده‌اند، بسيار بيش از امثال سلطان‌محمود و نادر و آقامحمدخان بوده است. واي بر ما اگر در اين روزگار كه هر متاعي براي عرضه بايد محتوايي و دست‌كم ظاهري از انديشه و فرهنگ داشته باشد، چنين ميراث گران‌سنگي را كه در حقيقت حلقه‌هاي پيوند بخش‌هاي پراكنده‌ي ايران بزرگ‌اند، به فراموشي و نابودي سپرده‌ايم و غافليم از اين‌كه در غياب اركان فرهنگ و هويت‌مان، سخت تهي‌دست خواهيم بود و حتي يكديگر را نيز نخواهيم شناخت. راستي شما چند نفر را مي‌شناسيد كه بدانند سنندج را با سين مي‌نويسند يا با صاد و بدانند كه زاهدان در كدام سوي اين ديار قرار دارد و بدانند عقدا غير از انار چه دارد؟ تاريخ نشان داده است كه هرگاه از اين ذخيره‌هاي ارزش‌مند دور افتاده‌ايم، به جان هم افتاده‌ايم و جسم و جان و روح و روان و آبروي يكديگر را به مسلخ خودخواهي‌ها و جاه‌طلبي‌ها و عوام‌فريبي‌ها برده‌ايم و دست آخر يكي پيدا شده كه به بهانه‌ي حفظ امنيت، پاي بر هويت و كرامت و شخصيت ما گذاشته و به نام لقمه‌اي نان و خانه‌اي امن، شمشير بر رخ خرد و انديشه كشيده و ما آن‌قدر دير دريافته‌ايم چه روي داده كه كار از كار گذشته و اشتباه چندباره‌ي ما خسارتي بي‌شمار بر جاي گذاشته و اين داستان تلخ و تكراري نسل‌اندرنسل اين مردم و اين سرزمين است.

چه بگويم و چه بنويسم كه سنگيني بار اين قلم نزديك است كه مرا خرد كند و در هم شكند!

بايد دعا كنيم و بخواهيم و تلاش كنيم تا روح رخوت و بي‌مسئوليتي و انفعال از بدنه‌ي جامعه رخت بربندد و اين ممكن نيست مگر با اراده‌اي معطوف به تلاش و تلاشي منتهي به شناخت و شناختي مبتني بر واقعيت و احساس مسئوليتي كه آن‌گونه كه خواب از چشمان شما ربوده است، به همه‌ي جامعه تسري يابد و همگان را به فكر وادارد و از خودخواهي و غفلت بازدارد.

و اين كاري است سترگ و راهي است دراز و وظيفه‌اي است دشوار و افقي است روشن اما دور

و بياباني است در پيش!

كه تنهايي و تقديم جان شيرين، كم‌ترين بهاي آن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1:51  توسط کورش هادیان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من و سينه و بي‌نهايت درد !
من و قلم و بيكران واژه !
يا پايمال انبوه درد خواهم شد !
يا از واژه ها،
افقي خواهم ساخت، روشن،
فراروي فردا !

كورش هاديان،
دانشجوي دكتراي تاريخ ايران

پیوندهای روزانه
سنندج، اين روزها حال خوشي ندارد!
هر وقت دل‌تنگ مي‌شوم قرآن مي‌خوانم
ناگفته‌هاي فرزند ايران و كردستان
باز هم درباره‌ي حجتيه
دلم دريا مي‌خواهد
حرف‌هاي پر از ستاره و نور
خطر حجتيه و هشداري چندباره
در باب خدمت و پاداش رمضان‌زاده در كردستان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
بزرگ‌مرد تاريخ
آفتاب
يادداشت‌هاي دوران سكوت
رها
نقطه
زبان دراز
گيله لوي
جنگل(باران)
ن والقلم
رهاتر از آتش
پرسه در بزرگ‌راه
يك راه، بي‌نهايت همراه!
روزهاي ناب، يادهاي نيك(وبلاگ دوم)
سمران، تاريخ و فرهنگ كردستان(وبلاگ سوم)
روزگار ماندگار(وبلاگ چهارم)
آب‌نما
مقالات تاريخي، دكتر اكثيري
حرف‌هاي بهاري سمانه
نقاشي‌هاي قشنگ علي‌رضا
واژه‌هاي كهن، افق‌هاي نو
او مثل هيچ‌كس نيست
از لطافت غزل و ژرفای تاريخ
زیباترین سخن از کیست؟
جوان آينده‌ساز
آيينه‌ي انديشه
شبم پر هول فردا
تخته‌گاز
سال‌هاي تاكنون(عبدالجبار كاكايي)
فعلاً اين‌جا هستم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM