تبليغاتX
حرفی از آن هزاران
قلم گوياترين ابزاري است كه از جانب انسان سخن مي‌گويد
 

سيد ! تو بيا براي فردا !

گاه قلم كه به تعبير زيباي اميرمؤمنان گوياترين ابزاري است كه از جانب انسان سخن مي‌گويد، درمي‌ماند از نوشتن، نه از آن رو كه نداند چه بنويسد، بلكه بدان خاطر كه نمي‌داند چه ننويسد!

نوشتن آسان نيست، دشوار است، به‌ويژه اگر آن‌كه مي‌نويسد با آن‌چه مي‌نويسد، تناسب چنداني نداشته باشد.

به باور من قلم جز نزد دو جايگاه روا نيست:

نخست انديشه‌اي والا و ژرف كه چاره‌جوي دردهاي بي‌پايان بشر باشد؛

دوم احساسي عالي و لطيف كه پاكي و زيبايي حالات آسماني روح و روان آدمي را به تصوير كشد.

و شكر برخورداري از موهبت قلم به مثابه نعمتي گران‌سنگ نه چنان سهل است كه به تصور آيد!

و كم‌‌ترين سپاس آن است كه قلم فريادگر مظلوميت گذشته‌گاني باشد كه به خاطر آن‌چه برخي صاحبان قلم بايد مي‌نوشتند و ننوشتند، از رسيدن به شايستگي و استحقاق خويش بازماندند و از ديگر سو روشن‌گر راه آيندگاني باشد كه از آن‌چه مي‌نويسند بهره گيرند و از آن‌چه نمي‌نويسند زيان نبينند.

مانده‌ام چه بنويسم و چه ننويسم ! خامه لرزان است و انديشه سرگران و واژه سرگردان تا زين ميان چه حاصل آيد! بي‌گمان آن‌چه نوشته مي‌شود نه همه‌ي دغدغه‌هايي است كه دل و جان و ذهن و روان ما را به‌خود مشغول ساخته و نه تمام آن‌چه بايد و شايد، كه به حكم «خيرالكلام قلّ و دلّ»، يكي است از هزار و اندكي از بسيار!

سيد!

حكايت تو و اين مردم نه روايت مريد و مراد است و نه قصه‌ي سود و زيان و نه حديث آب و نان و نه داستان توده و قهرمان!

نه تو ادعاي معجزه داري نه ما انتظار آن !

نه تو اهل انزوايي و نه ما ناسپاس و فراموش‌كار !

نمي‌گوييم بهترين مردم روي زمينيم و نشاني از خودخواهي و غفلت و سهل‌انگاري در وجود ما نيست!

ادعا نمي‌كنيم كه در راستي و درستي و يك‌رنگي و همراهي، تمام و كماليم !

اما افتخار مي‌كنيم اگردر مسير همراهي تو، بتوانيم اندك داشته‌ي خود را در طبق اخلاص ‌نهيم!

و صدالبته مي‌دانيم راهي كه تو را به آن مي‌خوانيم، آن‌چنان‌كه پيش از اين آزموده‌اي، فراز و فرود بسيار دارد!

بي‌گمان مي‌توان از بي‌هنراني ياد كرد كه به هر بهانه، تو را و آبروي تو را و گذشته‌ و آينده‌ي تو را آماج تيرهاي زهرآگين دروغ و تهمت و اهانت سازند!

بي‌ترديد مي‌توان از مدعياني نام برد كه به نام تو و به كام خود، در پي آب و نان و نام خويش‌اند!

و بي‌شك در سراسر اين راه دشوار، بسيار است گردنه‌هاي نفس‌گير و ورطه‌هاي هول‌ناك!

اما مگر اين تازگي دارد؟ مگر پيش از اين و بيش از اين نبوده است؟

تاريخ اين سرزمين را خوانده‌اي، نيز فلسفه‌‌ي تاريخ را !

من نمي‌گويم، تاريخ مي‌گويد!

كه اين ملت، قدرشناس و سپاس‌گزار بزرگان صادق و مخلصي است كه از خود گسسته و با خدا و خلق خدا پيوسته و دل در گرو فروكاستن هرچند اندكي از انبوه رنج‌ها و دردهاي بي‌پايان مردم بسته‌اند!

من نمي‌گويم، تاريخ مي‌گويد!

كه آن‌گونه كه يگانه‌ي دوران ما، مطهري، به‌درستي گفت، اين مردم و اين سرزمين بيش و پيش از هر چيز تشنه‌ي وجود مصلحاني است كه شجاعانه و مظلومانه پاي در راه نهند و به بهاي سوختن خود چون شمع، چراغي فراروي جويندگان حقيقت ناب بيفروزند و پيرايه‌هاي تحجر و جهل و خرافه را از قامت رساي معارف ناب اسلام بزدايند و كژانديشان عوام‌فريب مقدس‌مآب را از دين‌مداران و مردم‌داران حقيقي بازشناسند و بازشناسانند!

من نمي‌گويم، تاريخ مي‌گويد!

كه اين سرزمين و اين آب و خاك از آن همه است! شيعه و سني و ترك و كرد و لر و بلوچ و عرب و تركمن و زن و مرد و پير و جوان و شهري و روستايي و دارا و ندار ! و كسي را ياراي انكار اين حقيقت مسلم تاريخ و ناديده انگاشتن شخصيت و حيثيت و كرامت فرد فرد اين مردم، كه انقلاب و امام و خون شهيدان به آنان بازگردانده، نيست!  

و پندار من آن است!

كه از لابلاي غفلت و جهل و قشري‌گري جرياني سر بر آورده است كه نشانه‌هاي تمام‌عيار تحجر و عوام‌فريبي را در خود دارد و آن‌گونه كه پيداست به چيزي كم‌تر از تخطئه‌ي ده‌ها سال مبارزه و انقلاب و دفاع مقدس و سياه‌نمايي كارنامه‌ي سي ساله‌ي انقلاب بسنده نخواهد كرد!

و پندار من آن است!

كه اگرچه شادي‌هاي‌مان بسيار است اما دردهاي‌مان هم كم نيست! يكي را مي‌شناسم كه از خانه گريخته! دومي از خود و سومي از خدا و چهارمي از همه‌ي اين‌ها و پنجمي فارغ از عالم و آدم به دود و دم پناه برده! يكي سرخورده از بگومگوي سياسي و ديگري آزرده از ندانم‌كاري و آن يكي نالان از گراني و اين يكي افسرده از سرگرداني! يكي قبر ماركس و لنين را مي‌شكافد، ديگري خيال سرزمين يانكي‌ها مي‌بافد و سومي سوداي تكه پاره كردن اين سرزمين را در سر مي‌پرورد و آن يكي قربه الي‌الله تهمت مي‌زند و اين يكي از اين «ايسم» به آن «ايسم» مي‌پرد!

سيد!

بارها گفته‌ايم اي كاش گذشته‌گان ما چنين بودند و چنان نبودند!

ترسم از اين است كه آيندگان نيز درباره‌ي ما اين‌گونه داوري كنند!

بيا كه تاريخ هزاران ساله‌ي اين ديار به شايستگي‌مان گواهي دهد!

سيد!

تو را به جان و دل مي‌خوانيم و با تو پيمان مي‌بنديم و بر عهد خويش استوار و پايدار مي‌مانيم!

تو را نه براي خود، كه براي خدا و باز كردن گره از كار خلق خدا مي‌خوانيم!

تو را نه براي امروز، كه براي فردا مي‌خوانيم! آن‌گونه كه پيش از اين، تو ما را خواندي!

سيد!

آزمون ديروز را توشه‌ي راه كن!

امروز، تلخ يا شيرين، مي‌گذرد!

و افق‌هاي فردا، روشن و زيبا، پيش روي ماست!

به شرط آن‌كه بيايي!

سيد! تو بيا براي فردا !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 22:54  توسط کورش هادیان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من و سينه و بي‌نهايت درد !
من و قلم و بيكران واژه !
يا پايمال انبوه درد خواهم شد !
يا از واژه ها،
افقي خواهم ساخت، روشن،
فراروي فردا !

كورش هاديان،
دانشجوي دكتراي تاريخ ايران

پیوندهای روزانه
سنندج، اين روزها حال خوشي ندارد!
تا دير نشده چاره‌اي بينديشيد!
فقط بغض! فقط اشك! فقط شرم!
هر وقت دل‌تنگ مي‌شوم قرآن مي‌خوانم
تازه‌ترين تحليل و مواضع ميرحسين موسوي
ناگفته‌هاي فرزند ايران و كردستان
باز هم درباره‌ي حجتيه
روايت فاتح از اشك موسوي براي رهبري
دلم دريا مي‌خواهد
حرف‌هاي پر از ستاره و نور
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
بزرگ‌مرد تاريخ
يادداشت‌هاي دوران سكوت
رها
گيله لوي
جنگل(باران)
پرسه در بزرگ‌راه
يك راه، بي‌نهايت همراه!
روزهاي ناب، يادهاي نيك(وبلاگ دوم)
سمران، تاريخ و فرهنگ كردستان(وبلاگ سوم)
روزگار ماندگار(وبلاگ چهارم)
آب‌نما
موج سبز
از رنجي كه مي‌بريم
نامه‌ي رنج و اميد(حجت نظري)
مقالات تاريخي، دكتر اكثيري
حرف‌هاي بهاري سمانه
نقاشي‌هاي قشنگ علي‌رضا
واژه‌هاي كهن، افق‌هاي نو
او مثل هيچ‌كس نيست
از لطافت غزل و ژرفای تاريخ
زیباترین سخن از کیست؟
جوان آينده‌ساز
آيينه‌ي انديشه
شبم پر هول فردا
تخته‌گاز
سال‌هاي تاكنون(عبدالجبار كاكايي)
فعلاً اين‌جا هستم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM