هاشمي سخن بگو!
هاشمي سخن بگو!
از سالهاي سخت و سياه ستم!
از انس با قرآن در گوشهي زندان!
از روزگار دشوار جنگ و جهاد!
از روزهاي تلختر از زهر قطعنامه!
از لحظههاي تنهايي و غربت و مظلوميت!
از جفاي دشمن دانا و لطمهي دوست نادان!
از افراطيها و تفريطيها!
از حسودان كينهتوز و كينهتوزان جاهطلب و جاهطلبان بياخلاق!
ناگفتههاي دل دريايي تو داستان تلخ و شيرين زندگي چند نسل اين سرزمين است!
هاشمي سخن بگو!
تا جوان مؤمن ما اگر بار ديگر اراده كرد قربه اليالله آبروي كسي را بر باد دهد، اندكي تأمل كند!
تا بدانند با هيجان و احساسات و ادعا و داد و فرياد و لاف و گزاف نميتوان كاري از پيش برد!
تا نااهلان و نامحرمان ميداندار نشوند و دلسوزان حقيقي انقلاب و كشور كنج عزلت نگزينند!
تا جوان ما را به سكهي جعل و نسخهي بَدَل نفريبند!
تا حزبلات جاي حزبالله را نگيرد!
هاشمي سخن بگو!
كه صداقت و اعتدال در اين ديار همچنان غريب است!
كه توهين و تهمت و تخريب و شايعه در اين سرزمين همچنان يكهتاز و جانگداز است!
كه بازار نامردي و ناجوانمردي در اين شهر همچنان گرم است!
هاشمي سخن نگويد،
من و تويي كه رو به فردا داريم، هرگز بهدرستي درنخواهيم يافت كه بر اين ديار چه رفته و بر اين سرزمين چه گذشته!
هاشمي سخن نگويد،
با منافقان زيرك و مقدسنمايان احمق و رياكاران عوامفريب و با آنها كه در اينسو و آنسو همهي هستي و داروندار اين كشور و انقلاب را نشانه رفتهاند، چه خواهيم كرد؟
هاشمي سخن نگويد،
با آنها كه در تمام سالهاي سخت پشت سر نه رنجي بردند و نه خون دادند و نه خون دل خوردند و تنها كنج عافيت گزيدند و امروز دايهي مهربانتر از مادر شدهاند و به هزارويك آسمان و ريسمان و توجيه و مغالطه خويشتن را چونان قديسي بيمثال مينمايانند و خدمتگزاران حقيقي و جهادگران واقعي را به تهمتهاي بياساس و برچسبهاي بيدوام از صحنه ميرانند و به كمتر از ارضاي تمام و كمال خودخواهي و انحصارطلبي خويش و طرد و تحقير ديگران بسنده نميكنند، چه خواهيم كرد؟
هاشمي سخن نگويد،
در روزگار فتنه و فريب، با انبوهي از دروغ و تهمت و شايعه كه گاه استوارترين انسانها را نيز به ترديد و بدبيني ميافكند، چه خواهيم كرد؟
هاشمي سخن بگو!
تا نگويند در زندهكشي و مردهپرستي بينظيريم!
تا نگويند بيشترين تاريخ و كمترين حافظهي تاريخي را داريم!
تا تكرار چندبارهي اشتباهات و تندرويها و كندرويها، سرمايههاي ما را به باد فنا ندهد!
هاشمي سخن بگو!
كه بغض سنگين و اندوه بيپايان ما در سوگ اخلاق و عقل و تقوا نزديك است كه ما را خُرد كند و در هم شكند!
كه سينهي بهتنگ آمده از زخم روزگار، سر فرياد دارد!
كه خون دل و اشك ديده، امان نميدهد!
هاشمي سخن بگو!
روزگار صبر و سكوت گذشته است!
